گویی بُریده‌ام ز جهان، ما را بس

میرن. به همین راحتی. همه‌ی آدمای دورت. اصلا بودنشون چه فایده‌ای داشت که نبودشون داشته باشه؟ کی اهمیت میده؟ هیچکس. هیچکس، «تو» براش مهم نیستی. مهم حالِ بدته اتفاقا. اصلا فکر می‌کنی چرا دورت جمع میشن؟ چرا وقتی زانو زدی کنار قبر عزیزت، دورت حلقه میزنن؟ به خاطر همدردی با تو؟ به خاطر اینکه تنها نباشی؟ نه. اونا می‌خوان بدبختی تو رو ببینن. ببینن چطور اشک میریزی. چطور عزاداری میکنی. چطور تو سرت میزنی و بعد میرن برای فلان‌کس تعریف میکنن. از چی؟ از بدبختیت. 

متنفرم کسی بهم احساس ترحم نشون بده. بیزارم از همه. همه‌ی کسایی که بودن و الان نیستن. همه‌ی کسایی که قضاوت میکنن بدون اینکه بدونن اصلا چی بوده ماجرا. 

تنهام. خیلی تنهام. دوست دارم با کسی حرف بزنم اما دوست ندارم. دوست دارم پیاده قدم بزنم اما دوست ندارم. دوست دارم گریه کنم اما دوست ندارم. بین این همه حس‌های متناقض گیر کردم و دارم دست و پا میزنم. کسی چه میدونه؟ شاید یکی از مراحل له شدن همین باشه. خواستن و در عین حال نخواستن...

۱۰ نظر

چهلمین روز

ما واقعا انسان‌های پوچی هستیم. دو روییم. خیلی راحت به هم دروغ میگیم و خیانت می‌کنیم. زیرآب همکارمونو می‌زنیم و جلوش میگیم و می‌خندیم. مغزمون تهی هست اما خودمونو باشعور می‌پنداریم. به راحتی تو ذهنمون، بقیه رو قضاوت می‌کنیم. اما رسالتمون چیه؟ آیا اومدیم به دنیا تا اون رو پُر از سیاهی کنیم؟ پُر از نفرتِ همدیگه. اصلا خدا چرا خلق کرد ما رو؟ اگر خدا اونطور که میگن عادله، چرا بین من و اونیکه تو سطل زباله دنبال غذا میگرده، انقدر تفاوت هست؟ زندگی ما یه جایی به پایان میرسه. چرا پسر بچه‌ی کناریِ مامان، تو هشت سالگی از دنیا رفته؟ اون یکی تو صد و دو سالگی؟
مامان من چرا انقدر زود رفت؟
چرا روز تولدم؟
چرا فاصله‌ی مزارش با عرفان یک بلوک فاصله‌ست؟
خدا میخواست چی به من بگه؟
که هروقت رفتم پیش مامانم، پیش عرفان هم برم و واسش فاتحه بخونم؟
اصلا اومدیم چه کنیم تو دنیا؟
چی بذاریم تو دنیا؟
راهِ کی رو کج کنیم؟ به کی کمک کنیم؟
رسالتمون چیه؟ چیه واقعا؟

اینا سوالاییه که تو این چهل روز نبودِ مامان، از خودم می‌پرسم و هربار، بیشتر از قبل به جواب نمی‌رسم!

+ برای مامانم، برای عرفان و برای همه‌ی کسایی که بودن کنارمون و قدرشونو ندونستیم، فاتحه بخونید.

۵ نظر

من از این مردم بیم دارم

پلان یک:

همین الان رفتم سوپرمارکت. روغن می‌خواستم. دست گذاشتم روی روغنی که 23 تومن بود. تا برداشتم، متصدی گفت اون 25 تومنه. گفتم ولی روش که نوشته 23. گفت خرید قبلمونه. چند ماه پیش خریدم. گفتم خب به هرحال شما 23 تومن خریدید. چیزی که روش نوشته رو باید بفروشید نه بیشتر. گفت اصلا من اینو مفت خریدم. الان دوست دارم 25 بدم. می‌خوای بخواه، نمی‌خوای برو به سلامت. منم گفتم آره. حتما میرم به سلامت. دم رفتن، به خریداری که اونجا بود داشت می‌گفت سکه شد فلان قدر، دلار سر به فلک کشید، واسه دو تومن چک و چونه میزنه با من!

پلان دو:

شده گاهی کسی بیاد درمونگاه و بگه عه! چقدر گرونه اینجا و ال و بل. منم شده بگم پراید شده 110 میلیون. اینکه چیزی نیست. ولی بحث فرق داره. ما در درمونگاهی که هستیم، نرخ‌نامه داریم. چیزی که هست و مصوبه. سالی یکبارم تغییر می‌کنه. اوایل فروردین. حتی اگه دلار بشه 40 تومن، چیزی در نرخ ویزیت، عوض نمیشه. (با این توضیح که تو جیب منم نمیره).

پلان آخر:

چی شد که رسیدیم به این نقطه از زندگی؟ که حتی رحم نمی‌کنیم به خودمون! "خودمون" نه دیگری. من اگه از تو بدزدم، کسی هم پیدا میشه که از من بدزده! زندگی یک چرخه‌ست. همه چی برمی‌گرده به خودمون. به کارامون و اعمالمون.

یه جا، تو فیلمِ "یکی از ما دو نفر"، السا فیروزآذر خطاب به بهرام رادان میگه:" من فقط می‌خواستم آدمِ خوبی باشم. یعنی آدمِ خوب بودن انقدر سخته؟"

انقدر سخته واقعا؟...

۱۰ نظر

یه روز خوب میاد؟

زندگیمان توامان شده با گرانی و تورم. روز به روز وضعیت بدتر می‌شود و کسی پاسخگو نیست. حتی شخصِ اولِ مملکت، سکوت کرده و شاید منتظر است دولت تدبیر و امید، زودتر به پایان برسد. اما تا آن زمان، منِ جوان باید دورِ خیلی از آرزوهایم را خط بکشم. هر روز صبح، با بیمِ ریزشِ بورس، روزم را آغاز کنم و با ترسِ بالا رفتنِ سکه و ارز، هراسان باشم از خریدِ فلان محصولِ به ظاهر وطنی که قیمتش از دیروز تا امروز، سر به فلک گذاشته. حساب و کتاب کنم که تا قسطِ فلان وامم چقدر زمان باقی‌ست و با اندک پولِ مانده در حسابم، چه تعداد کتاب می‌توانم بخرم. این فقط، گوشه‌ای از زندگیِ مجردیِ من است. "من". دختری در آستانه‌ی بیست و چندسالگی. با تمام آرزوهای کوچک و بزرگش در این کشورِ غنی و ثروتمند.

واقعا یه روزِ خوب میاد؟

۵ نظر

برای عرفانی که چراغ زندگی اش برای همیشه خاموش شد...

نمی‌دونم چرا خودت رو ازمون گرفتی. فکر می‌کردی کسی یادت نمی‌کنه ولی ببین چقدر سراغت رو می‌گیرن همه. کاش بودی. کاش بودی و می‌دیدی چقدر همه دوستت دارن. جای خالیت اینجا، توی همه‌ی وبلاگایی که "تو" قالبشون رو درست کردی، حس میشه عرفان...

+ لطفا برای شادی روحِ عرفانِ عزیز، فاتحه‌ای قرائت کنید.
+ ممنون از فاطمه‌ی عزیزم که از همون سال دنبال سرنخی از دوستمون بود و اگه پیگیری‌هاش نبود، شاید تا ابد، در گردابِ بلاتکلیفی، گرفتار می‌موندیم.

۹۵ نظر

اگه صدای منو می‌شنوین، اعدام نکنید

آبانِ سالِ گذشته رو خوب یادمه. بنزین که شد سه تومن، خیلیا از جمله خودم، عصبانی شدیم. چون به تبع اون، روی خیلی از وسایل اومده بود. یادمه می‌خواستم لپ‌تاپ بخرم همون موقع اما فرداش یکی دو تومنی گرون‌تر شده بود. فکر کن! یه جوونی که آرزوش داشتن لپ‌تاپ بود، یه شبه ناامید شه و بگه ولش کن. دیگه نمیتونم...
یادمه اینقدر عصبانی بودم که می‌رفتم بیرون، ببینم تظاهراتی چیزی هست که شرکت کنم یا نه. آخه همه جای دنیا، وقتی ملتی اعتراض دارن، خیلی شیک و شکیل میرن و مطالبات خودشون رو از سردمداران، می‌خوان. اما نمی‌دونستم ما، هیچ جای دنیا نیستیم. ما توی دنیایی داریم زندگی می‌کنیم که اسمش ایرانه.
مامان همون زمانا بهم می‌گفت رفیعه نری بیرون. کُشت و کُشتاره. اما من دلم می‌خواست صدام رو کسی بشنوه. حداقل اگه قیمت بنزین رو کم نمی‌کردن، دلم خوش بود من حرف خودمو زدم. دِینم رو ادا کردم. دلم نمی‌سوزه که زدن تو سرم و من گفتم چشم.
حالا اینکه تبدیل شد به اغتشاش و آتیش زدن جهیزیه‌ی فلان آدمِ دروغگو، من نمی‌دونم. من فقط می‌خواستم اعتراض کنم. پاش وایسم. و انجام دادم.
اون سه نفری که #اعدام حُکمشونه، خیلی وقته که مُردن! همه‌ی آرزوهاشون، همه‌ی تلاششون و همه و همه‌ی برنامه‌ای که برای آینده‌شون داشتن، مُرده. خواهشا دیگه جسمِ بی‌جونشون رو ازشون نگیرین.

#اعدام_نکنید

۸ نظر

روز دختر ن‌مبارک

امروز خانمی در اینستاگرام پیام داد و پرسید:"آیا هم‌جنس‌گرایی یک نوع بیماری‌ست؟" حتما بیوی اینستایم را دیده بود و اعتماد کرده بود. به او توضیح دادم که یک نوع گرایش و میل جنسی‌ست و هرکس می‌تواند داشته باشد. از او، دلیل تمایلش به این نوع گرایش را پرسیدم. گفت حدود چهار سال است از همسرش جدا شده و یک دختر پنج ساله دارد. اوایل، تن به این موضوع نمی‌داده اما رفته رفته طرف مقابل، توجیهش کرده. طرف مقابلی که اتفاقا استاد دانشگاه هم هست!
می‌گفت:" رابطه با هم‌جنس برایم بهتر است چون دختر دارم و اگر ازدواج کنم، نگران رابطه با ناپدری‌اش هستم!"
بگذریم...
روز دختر، هیچ تبریکی ندارد. حداقل در جامعه‌ای که "من" زندگی می‌کنم، روز دختر، یعنی روزِ تمامِ محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها.

۵ نظر

To Die Slowly

این روزا مدام به این فکر می‌کنم که زیستنم چه فایده‌ای داره؟ و اگه من نبودم، این کره‌ی خاکی چه کسی رو از دست می‌داد؟ و اگه نباشم، چه اتفاقی ممکنه تو دنیا بیوفته که همه بابتش ناراحت یا خوشحال بشن؟
دارم خیلی مِلووار، به پوچی میرسم. به اینکه چقدر وجودم بیهوده‌ست و در کلِ صفحه‌ی تاریخ، حتی یک نقطه‌ی کوچیک هم نخواهم بود. صرفا اومدم که یه چیزایی رو ببینم و بگم و برم؟ یه رفتنی که انگار از اول وجود نداشته...

۳ نظر

تنها دفعه‌ای که خجالت کشیدم، همین یک بار بود :|

اول دبستان، یه روز خیلی دستشویی داشتم. رفتم سرویس ولی زیادی شلوغ بود. منم که یه جا بند نمی‌شدم هیچ‌وقت. گفتم برم داخل حیاط یه دوری بزنم بلکه‌م خلوت شه. بعد که خواستم دوباره برم، دیدم شلوغ‌تر شد :| یکم منتظر موندم توی صف که دیدم زنگ رو زدن و همه باید سریع می‌رفتن سر کلاس. من سرویسی رو رفتم که دقیقا روبروی در ورودی قرار داشت. یعنی از داخلِ اون سرویس، می‌تونستی حیاط رو ببینی و طبیعتا از حیاط هم می‌شد داخل سرویس رو(اگه درش باز می بود) دید!

من رفتم داخل همین دستشویی. کارمو که انجام دادم، خواستم شیلنگ بردارم. ولی دیدم هیچ آبی نمیاد :| گفتم لابد شیر آب داغش، کم زوره ولی آب سردش هم نمیومد. حتی یک قطره :| اونجا بود که بیشتر دستشوییم گرفت :)) با خودم گفتم چه کنم حالا؟ صدا زدم و گفتم:«بچه‌ها! برای شمام آب قطعه؟» اول که کسی جواب نداد. در رو با ترس و لرز، یکم باز کردم و مجدد جیغ‌کنان، فریاد کشیدم. دستشویی کناریم گفت:«نه. آب که وصله» و انگار آب سردی بر پیکره‌ی وجودی من ریخت با این حرفش :( 

با خودم گفتم دیگه ته خطم. اما یه جرقه به ذهنم زد. «باید هرطور شده خودت رو برسونی به دستشویی کناری». ماجرا رو تعریف کردم برای کسانی که اونجا بودن. گفتم آب قطعه و یکیتون مامور شه همرو بیرون کنه از سرویس. یکی از پنجمی‌ها تقبل کرد و کیش‌کیش کنان، شرایط رو برای رفتن من به دستشویی کناری، فراهم کرد. می‌خواستم همینطور نشسته نشسته، خودم رو برسونم به اونجا :))))

اول یکم نگاه کردم، ببینم همرو بیرون کرده یا نه. دیدم خیلیا بیرون در ورودی ایستادن و این کلاس پنجمی طفلک، در رو نگه داشته و داد میزنه سرشون که برید کنار. منم گفتم الان وقتشه. خیزخیزکنان رفتم. حالا جلوی ناحیه‌ی مورد نظر رو هم با دستم پوشونده بودم که کسی نبینه :| وسطای راه که رسیدم، یهوووو همه‌ی اونایی که پشت در بودن، حمله کردن داخل :| حالا منم با اون وضعیت :| شرمم باد واقعا :|

دیگه هیچی دیگه. از حالت نشسته، به حالت ایستاده، تغییر موضع دادم و با "هو هو"ی بقیه، "هق‌هق" گریه کردم :(


+ به ذهنم نرسید حالا برم خونه دوش بگیرم:| خواستم هرطور شده، کار خودم رو انجام بدم :))

۸ نظر

لعنت به جبر جغرافیایی و هر چی که هست


کاش یه دختر اسکاتلندی بودم که صبح به صبح با سگش می‌رفت لبِ ساحل، تفریح. البته اینکه اسکاتلند ساحل داره یا نه رو نمی‌دونم. بعد گیتارش هم با خودش می‌برد و شروع می‌کرد به نواختن. بعد بطری آب معدنیِ دماوند پرت می‌کرد به دوردست‌ها که سگش واسش بیاره. سگه هم خوشش میومد و هی هاپ هاپ می‌کرد و خودشو می‌مالوند به شن‌های ساحل. بعد همونجا، یه پسرِ اسکاندیناوی عاشقش می‌شد و به دلیل جبر جغرافیایی، از هم جدا می‌شدن. دختره هم افسردگی می‌گرفت و مدام سیگار می‌کشید و در آخر، جان به جان آفرین تسلیم می‌کرد :|


۱۲ نظر
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان