نقشِ فرش جان دارد.مثل دلیجان،مثلِ...

خودکار را دادم دستش.گفتم:

«بنویس.»

گفت: «چی بنویسم؟!»

- «هرچی!فقط بنویس.»

پشتش را کرد به من.مثلا میخواست نبینم برگه را.خنده ام گرفت.

-«تموم نشد؟!»

انگشت اشاره اش را نشانم داد.که یعنی صبر کن چند لحظه.صبر کردم.

نشانم داد.

چقدر خطش را دوست داشتم...


+برداشت آزاد است.

+عنوان از "قیدار"

۱۴ نظر

تنها نه جمعه ها...


تنها نه جمعه ها که تمامی طول سال

از روزهای بی تو چه دلگیر می شوم

محمد حسن بیات لو



طبیعیه...

خب طبیعیه!نگرانن.نگرانن دخترشون بره شهر دیگه.دختری که نازک نارنجیه.دختری که سادس.زودباوره.احساسیه.زود گول میخوره.

طبیعیه بیان هرشب رو تخت بشینن و از گرگ بودن مردم شهر بگن و اینکه چقدر جامعه بد شده!

طبیعیه درمورد تجاوز های اخیری که در حوادث چاپ میشه بگن...

طبیعیه ازت بخوان اطلاعات شخصیتو به کسی نگی.

طبیعیه بهت بگن:«بزرگ شو!سنگین باش.با هرکسی گرم نگیر!»

خب طبیعیه!پدرن!مادرن...دو تا پیرهن بیشتر پاره کردن...


+کاش همون طوری باشم ک میخان:)

۱۳ نظر

رفتم...

رفتم که در این شهر نبینی اثرم را

لب های ترک خورده وچشمان ترم را

حاجت به رها کردنم از کنج قفس نیست

ای قیچی تقدیر مچین بال و پرم را

تنها شدم آن قدر که انگار نه انگار

با آینه آراسته ام دور و برم را

فردا چه طلب میکند آن یار که دیروز

دل برده و امروز طلب کرده سرم را

من ماهی دریایم ودل تنگم از این تنگ

ای مرگ به تعویق میفکن سفرم را


+"علیرضا بدیع"
++مشهد بهشتیه واس خودش ها!مشهدیا!قدرشو بدونین:(

از شیرینی دانشگاه تا ترمک شدنم

قدیما،وقتی طرف دانشگاه قبول می شد،کل فک و فامیل رو دعوت میکرد خونه،بهشون شیرینی میداد!همه ذوق مرگ بودن از قبولی طرف!مثل بمب خبرش منفجر می شد بین فامیل!

الان که دیگه همه دانشجو میشن به لطف موسسات پولکی!دیگه حتی فامیل هم اونقدر واسشون مهم نیست که تو چی قبول شدی!!فقط شیرینی میخوان ازت!متوسل میشن به زور و تهدید و اینا!و تو مجبوری براشون ببری.

راه افتادیم با یه عده رفیق و رفتیم کافه کتاب.مقصدمون،دفتر جیم بود.

(جیمی ها عادت دارن تحت هر شرایطی ازت شیرینی بگیرن!تولدت باشه،شیرینی!ترمک شی،شیرینی!عروسی کنی،شیرینی!تصادف کنی،بری زیر تریلی،شیرینی!بری کما،میان بیدارت میکنن،شیرینی!!)

رسیدیم دفتر ولی کسی نبود:|

خلاصه زنگ زدیم و کشوندیمشون(!)دفتر!کل چیزایی که گرفته بودیم،توسط فقط یک نفر،در عرض پنج ثانیه نابود شد!!از پاستیلا گرفته تا ترشک و کپل و بستنی و هندونه!!شیرینی ناپلئونی فقط موند چند ساعت!اونم به خاطر مقاومت من دربرابر مدیر اجرایی بود!!و البته سختیِ خوردن این مدل از شیرینی!

ادامه مطلب ۲۰ نظر

عاشقم شده!

تو مسافرت بودیم،داشدیم تو خیابون راه میرفدیم.حالا ساعت چند؟!هفت صب!!یهو حس کردم یکی داره تعقیبمون میکنه!خیابوناشم خلوووووت!!ترس بَرَم داش.اون صداهه هم تندتر میشد هر لحظه.نمیدونم چرا برنمیگشتم نیگا کنم ببینم کیه:|

ب خاهرم زدم،گفدم:«ببین!یکی انگار داره پشتمون میاد!»

دوتاییمون باهم نیگا کردیم.دیدیم ی گربه فسقلی بدو بدو دمبالمون راه افداده!حالا من جیغ بکش،خاهرم جیغ بکش!هرچی هم میدوییدیم،افاقه نمیکرد!

حالا جالبه فقد پشت من میومد!ینی ی لحظه خاهرم ایستاد و من همچنان درحال دویدن بودم.گربه هه هم پشتم!!


+فک موکونوم عاشقمان رفده بود!!

۱۶ نظر

رسمی نباش پیش من...

رسمی نباش پیش من ... اینجا اداره نیست
قلبم سند به نام تو خورده ، اجاره نیست

شاید گناه می شود این بوسه ها ولی
آنجا که عشق امر کند ، هیچ چاره نیست

عشقِ نهفته در دلِ " من دوست دارمت "
ما بین صد هزار نهاد و گزاره نیست

تا نور آسمان منی در کنار تو
یک ذره احتیاج به ماه و ستاره نیست

در چشم هات عشق نفس می کشد ولی
ابراز دوستی که به ایما اشاره نیست

با بوسه هات کار دلم را تمام کن ..
" در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست "

حانیه دری

اینم از مهمونی رفتن...

مهمانی میگیری.همه را دعوت میکنی.همه می آیند.تبریک میگویند.سر به سرت میگذارند.چیزی نمیگویی.ناراحت نمیشوی.جنبه ات بالاست.اما انصافا نمیشود از حرف ها و حرکت های بعضی هاشان گذشت.از امر و نهی های پوچشان نمیشود گذشت...

من نمیدانم گذاشتن ظرف غذا روی پاهانت(در سر سفره)چه گناهی دارد وقتی جایت تنگ است و مجبوری؟!

من نمیدانم چرا نباید سر ته دیگ جنگ داشته باشیم؟!

حتی این را هم نمیدانم چرا هنگامی که هوس دوغ میکنی،باید برای همه بریزی؟!و اگر نریزی،چنان سقلمه ای میزنند که تا دو روز ردش میماند!!

من نمیتوانم درک کنم غذایی که برای ما طبخ شده،چرا نباید تا آخرش خورد؟!اینکه میگویند«یه ذره اش رو میذاشتی،میموند!کلاس داشت»واقعا مسخره است!

حالا همه این ها به کنار...

غیبت کردن را کجای دلم بگذارم؟!


+تو این مهمونیا،ترجیح میدم برم و با بچه ها بازی کنم!هرچند برای این کارم مواخذه میشم بعدا!!

۱۶ نظر

سیصدو سیزده نفر!

اگر صحابه نباشد فرج که زوری نیست

تو جمعه جمعه می آیی کسی چه می داند

کاظم بهمنی

آی لاو یو بچه ها!

از من ب شوما توصیه!اگ قرار میذارین جایی برین با دوستاتون،شوما مسئول هماهنگ کردن نباشین ک پدرتون در میاد!:|

فیلم محمد(ص)"فوق العاده"بود.پرررررررفکت!حدمن برین ببینین...

صحنه های جذاب فیلم،من همش میخاسدم دس بزنم!ک خب غیر از ما چن نفر،بقیه زیاد جوون نبودن و خوششون نمیومد:|

ولی آخر فیلم،هر شیش نفرمون پاشدیم(از قبل هماهنگ کرده بودیم البته!!)و شورو کردیم ب دس زدن!

بعد دیدیم از اون طرف سالن،یکی بلند گف:«بر محمد و آل محمد صلوات!!»

سریع گفدم:«بچه ها!جمع کنین بریم تا چراغارو روشن نکردن!»

رفدیم ی نوشیدنی عم زدیم بر بدن!

از صدای هوووووووفِ یخ در بهشتِ فاطیما میگذرم فقد!چون میدونم کلمو میکنه!!

خعلی خوش گذش!کاش هممون مشهد بودیم و این روند بیرون رفتن ادامه داش



از راست:مشرقی  / رنگی رنگی  /عشقم:دی / عکاس باشی

عکاس:فاطیما:|



+اینم دیه توضی نداره دیه:|



جای همهههههه خالی بود!علی الخصوص:زهرا جونم و طنین و انیس و پاریس و فوفی و سمیرا و فائزه و وانیا و دخی اریایی

۳۱ نظر
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان