برخیز و مخور غمِ جهانِ گذران

ولی تا می‌تونید از جام‌جهانی لذت ببرید. تا می‌تونید بخوابید، چایی بخورید، از سرمای ناشی از کولر برید زیر پتو و با صادِ زندگیتون حرف بزنید. باور کنید تهِ امتحانا هیچی نبوده و نیست. اینو منی دارم میگم که در طولِ امتحانات درس نخوندم. در شبی که فرداش امتحانِ "ناتوانی یادگیری" داشتم، تو خوابگاهی که سکوتِ مطلق بود و فقط دو سه نفر بودیم که فارغ از امتحانامون، نشستیم بازی ایران و اسپانیا رو تا آخر دیدیم و تخمه شکستیم و جیغ زدیم و با هر جیغ، بر تعداد رغبت‌پیدا کنندگان به دیدن بازی، افزوده می‌شد. اینو منی دارم میگم که به قولِ هم‌اتاقیام، در این مدت یا خواب بودم، یا با صاد در حال مکالماتِ دو سه ساعته بودیم. اینو منی دارم میگم که تا به اینجای نتایج، سه عدد بیست ناقابل و یک عدد نوزدهِ اعتراض زده دارم!! پس شُل بگیرید و لذت ببرید‌. چون نه تنها تهِ دانشگاه و امتحانا و استرسا و فشارا هیچی نیست؛ بلکه تهِ اینجا موندن و هر روز غصه‌ی یه جا از این خاک رو خوردن و بالا رفتن و پایین نیومدن دلار و طلا و سکه هم هیچی نیست...

(به صاد میگم خیلی حرف میزنی وَ این خیلی خوبه. میگه "ولی من پُر حرف نیستم رفی؛ خوش‌حرفم!" این حجم از متواضع بودن اصلا قابل توصیف نیست:)) )

+ اینایی که کامنت خصوصی میذارن ولی هیچ‌گونه آدرس وب و ایمیلی از خود بر جای نمیگذارند!، مثل بچه‌هایی هستن که در میزنن و در میرن :|

۲۱ نظر

جامِ جهانیِ چشمات

نمیدونم چهار سالِ پیش تو کجا بودی. اما من درست در سال‌های گذر از نوجوونیم بودم. وقتی قوچان‌نژاد اون حماسه رو آفرید، نمیدونم توام مثل من بیرون رفتی و در جشنِ صعود به جامِ جهانی، شرکت کردی یا نه. حتی نمیدونم وقتی به دقایقِ آخرِ بازی با آرژانتین میرسیدیم، توام مثل من صلوات میفرستادی یا نه. نمیدونم توام مثلِ من از قهرمانیِ آلمان خوشحال شدی یا نه. نمیدونم حتی نظرت راجع به مسوت اوزیل چی بود. کسی که دوستام میگفتن شبیهمه. نمیدونم وقتی میدیدیش، فکر می‌کردی چهار سال بعد، یکی تو زندگیت شبیه اون باشه یا نه. اما... اما این جام جهانی که گذشت. من و تو به رغمِ نزدیکیِ قلب‌هامون، از نظر فیزیکی از هم دوریم. ولی بیا فکر کنیم چهار سالِ دیگه، درست همین وقتا، تو محوِ بازیِ فینال شدی. روی مبل نشستی. من بیشتر از هر وقت دیگه‌ای میدونم نباید حرفی بزنم. فقط کنارت میشینم. زل میزنم به چهره‌ت. تو چشمات برقِ خوشحالی رو میبینم. بهم نگاه میکنی. چشمک میزنی و میگی:" ولی خانوم! جامِ جهانی رو باید بدن به من چون از بین این همه مرد تو جهان، تو مالِ من شدی..."


+ لبیک به دعوتِ آوای فاخته

+ دعوت از جناب میرزای دوست‌داشتی

+ دعوت از صاد عزیزم

۹ نظر

در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق...

کاش شب قدر اینطور بود که هر کی، هر دعایی میکرد، همونجا برآورده می‌شد! دقیقا همون لحظه و آنی. به نظرم بهشتِ واقعی اون موقع به وجود میومد! شایدم جهنم ساخته می‌شد! شاید خیلیا مرگِ همو آرزو می‌کردن. بدبختیِ همو آرزو می‌کردن. جنگ آرزو می‌کردن! زشتی و پلیدی و گناه و نفرت آرزو می‌کردن. اما... اما مطمئنم من فقط یه آرزو میکردم. اونم کنار "تو" بودن تا آخر عمر بود!


عنوان از علیرضا آذر

+ التماس ادعیه‌ی وافر :)

هیس! (این‌بار) پسرها فریاد نمی‌زنند..


چند وقت پیش، با دوستم در حال قدم زدن در پیاده‌روهای قوچان بودیم(یکی از شهرستان‌های مشهد). شب بود و هوا نسبتا تاریک. فقط چند دقیقه مونده بود به اینکه دربِ خوابگاه بسته شه. نزدیکِ خوابگاه که شدیم، یه آقایی با ظاهری که معلوم بود مشکل‌دار هست، از کنارم رد شد و کارِ بسیار ناشایستی انجام داد و عبور کرد. من برگشتم و چنان دادی زدم که همه برگشتن و نگاه کردن. ولی درستش این بود یکی تو گوشش میزدم و بقیه رو خبر می‌کردم تا دفعه‌ی دیگه از این غلط‌ها نکنه! واسم جالب بود؛ دوستم میگفت چرا داد زدی؟! اون که بازم این کارش رو انجام میده! بهش گفتم اگه کسی به من کوچکترین تعرضی کنه، من پیش خودم نمیتونم ساکت بایستم و نگاه کنم و بخندم و چیزی نگم!!

الان که خبرِ تجاوز به شانزده پسرِ دبیرستانی در یکی از مدارسِ تهران داغ شده، یاد این خاطره افتادم. از نظر روانشناسی، هر کسی که آزار و آسیب بزنه به خودش و اطرافیانش، حتما مشکل و اختلالِ روانی داره که اولی مازوخیسم و دومی سادیسم نام داره. حالا اینکه چی میشه که این شخص، دچارِ این بیماری یا اختلال میشه، باید مصاحبه‌ی بالینی صورت بگیره. اما...
اما وجدان کجا میره پس؟! اخلاقیات چی میشن پس؟! چی داره سرمون میاد؟! چرا طوری رفتار می‌کنیم با فرزندانمون که در سکوتِ خودشون غرق شن و از ما پنهون کنن و به خاطرِ ترس یا آبرو یا هر کوفتِ دیگه‌ای، حرف نزنن. که پس‌فردا خودِ این افراد دچار انواع و اقسام اختلالات روانی میشن و شاید به خاطر انتقام یا هر چیز دیگه‌ای، به بقیه آسیب بزنند...

+ عصبانی‌ام. خیلی عصبانی‌ام!
۷ نظر

انتقام میگیرم ولی!


یعنی واقعا همتون که گواهی‌نامه دارین، برای آئین‌نامه‌ی اصلی، این کتابِ کوفتی رو خوندین؟! چطوری خوندین؟! با چه حالی خوندین؟! دهانِ روزه خوندین؟! تو بحبوحه‌ی امتحاناتون خوندین؟! تو اعصاب خوردیتون خوندین؟! در حالتِ لَش خوندین؟!
یعنی همتون همون اول قبول شدین؟! باباهاتون تشویقتون کردن؟! تبارک الله احسن الآزمون گفتن بهتون؟! بالیدن بهتون؟! مایه‌ی فخرشون بودین؟!
یا مثلِ من با پنج تا غلط مردود شدین. جلوی همه‌ی کسایی که آزمون دادن، افسره بهتون گفته برو بیرون که مردودی. بعد شما هاج و واج نگاهش کردین. بعد صورتش رو چرخونده به اطراف و همزمان غبغب‌ش هم لرزیده و با یه حالتِ "هان؟ چیه؟" نگریسته بهتون؟! که از اون جمع فقط شمای مونث باشین که مردود بشین...


هیچی دیگه! مردودشدگانیم :|

۲۶ نظر

تو مکه‌ی عشقی و من عاشقِ رو به قبله‌تم

به صاد میگم: امشب باید تنها سحری بخورم.
و یه کم غر میزنم سرش و بعدشم عذرخواهی میکنم...
میگه: تو همونی که سعدی گفته:
"زهر از قِبَلِ تو نوشدارو / فحش از دهنِ تو طیبات است!"
دیگه غر زدنت که بهترین موسیقیِ دنیاست...

شما بودین قبله‌ی دومتون نمی‌شد؟!

+ عنوان از آهنگِ معین
۲۳ نظر

من با تو خوشم، تو خوشی با دلِ من



دیدی مثلا یه لحظه‌هایی خیلی یهویی و بی‌مقدمه یادِ دلبر میوفتی؟! که یهو دلت اندازه‌ی تمومِ این سال‌هایی که پیشش نبودی، تنگ میشه. که نمیدونی این غمِ بزرگ از کجا بی‌هوا میاد میشینه رو دلت؟ که مثلِ بچه‌ها، بغض میکنی. که دنبالِ بهونه میگردی بزنی بیرون. تو این هوای اردی‌بهشتی، قدم بزنی و به هر چی و هرکی که تو رو از اون دور کرده، لعنت بفرستی...


+ راستش برخلافِ دخترداییم که با وجودِ دو سال تفاوتِ سنی ازش، اون همیشه دخترِ نمونه‌ی فامیل بود و همیشه از 100، 100 بود و هیچ‌وقت دوست نداشت 99،9 بشه و همیشه‌ام بابتش تلاش میکرد؛ من اون دختر شر و شیطونِ فامیل بودم. اینو از مسابقه‌ی شیطنت هم پی بردین. اما اون الان سالِ پنجمِ پزشکیه و یه نی‌نیِ فسقلی‌ام داره. اما من... کلا لُپ کلام اینه که هیچ‌وقت فکر نمیکردم به خاطرِ شیطنت در دوره‌ی جاهلیتِ مدرنم، برنده شم! تو این بیست و اندی سال، دفعه‌ی دوم بود یه جا برنده میشدم! و خب طبیعیه در پوست خود نگنجیدن. این هم مدرکِ الوعده وفای یک‌آشنا

۱۳ نظر

آزمایشِ مدفوع

خواهرم مترجمِ زبانِ روسیِ. معمولا از کشور ترکمنستان برای درمان، خیلی میان مشهد. یکیشون یه کاری براش پیش اومده بود و بدون هماهنگ کردن با خواهرم، رفته بود آزمایشگاه که جوابِ آزمایشِ مدفوعش رو بگیره. اکثرِ ترکمن‌ها هم انگلیسی یاد ندارن و خب به مشکل میخورن بدونِ مترجم! به همین دلیل، بنده خدا یه نرم افزاری نصب کرده روی گوشیش که اون واژه‌ای که میخواد رو به زبون خودشون می‌نویسه و بعد فارسیش میاد. این نرم افزاره صوتی هم هست. یعنی روی اون واژه میزنی و بعد فارسیش رو بلند میخونه. ایشون هم واژه‌ی مدفوع رو به روسی مینویسه و بعد روی بلندگو میزنه که خانومی که مسئولِ تحویلِ آزمایش‌هاست، بشنوه. از اونجایی هم که نرم افزاره همه‌ی واژه‌های مربوط به "مدفوع" رو داره، بلند میگه" ع ن" ، "گ ه". و بعد هم خنده‌ی جماعتی که اونجا بودن :))


+ ولی حالا خودمونیم! چقدر اجنبی‌ها رو تیغ میزنیم ها :|

++ سوال اینجاست؛ آیا اجنبی‌ها نیز در کشورِ خودشون ما رو تیغ میزنن؟! :|

۱۳ نظر

هر خوابگاهی به یه نون نیاز داره!

"نون" اتاقِ اوله. من اون آخراست اتاقم. تقریبا نزدیکِ دستشویی. همیشه بوی گند میده. مجبوریم با الناز ماهی یه اسپری رو خالی کنیم. هواکشش هم جونی نداره برای گرفتنِ بوی گندِ تعفنی که از اونجا میاد. "نون" اخلاقای عجیبی داره. البته از نظر بقیه. بقیه طوری نگاهش میکنن که انگار از کره‌ی ماه اومده! مثلا وقتی میره جلوی آیینه‌ی سالن و با آهنگِ "من برات یار میشم" میرقصه، همه از اتاق‌هاشون میان بیرون و متحیرانه بهش زل میزنن. البته شاید هم حق داشته باشن چون "نون" رقصیدنش هم خاصه.
"نون" جنوبیه. خونگرم و خندون. یه کمم تپله و وقتی میخنده، چشماش ریز میشن و گونه‌هاش برجسته. اما "نون" خیلی شلخته‌ست. اینو منِ همیشه شلوغ هم تایید میکنم. هم‌اتاقی‌های دیگه‌ش از دستش عاصی شدن اما اون معتقده اگه نظم برقرار بشه، اونقدری حالش خوب نیست که وقتی بی‌نظمه، حالش خوبه!
"نون" وقتی موهای تا جای کمرش رو شونه میکنه، اونا رو داخلِ سطلِ زباله نمیندازه. جعبه‌ی مخصوصی داره که اونا رو داخلِ نایلون، در اون قرار میده. "نون" میگه بعد از اینکه زیاد شدن، اونا رو دفن میکنم تا دوباره به چرخه‌ی طبیعت برگرده. میگه خیلی زشته دختر، موهاش رو بندازه سطلِ آشغال!

"نونِ" خوابگاهِ ما، برای خودش زندگی میکنه. با عقاید خودش حال میکنه و خنده‌ش، خنده میاره روی لبای بقیه. "نون" به کسی آسیب نمیزنه. اون وقتی آهنگِ شماعی‌زاده رو میذاره که هندزفری تو گوشاشه و باعثِ مزاحمتِ کسی نمیشه! "نون" تنها جایی از اتاق که زورش میرسه کثیف کنه، تختش هست. یعنی عملا به بقیه‌ی اتاق، آسیب نمیزنه! "نون"، حتی بر خلافِ بقیه، موهاش رو روی زمین نمیریزه. اونا رو جمع میکنه.
"نون" تنها دختریه تو خوابگاه که به عقایدِ من نمی‌خنده. آهنگایی که گوش میدم رو، قدیمی و از مُد افتاده نمیدونه. وقتی میگم از گرفتنِ مراسمِ عروسی و لباس عروس و هر کوفت و زهر مار دیگه‌ای که مرسومه، بیزارم؛ نمیگه " حالا تو عروسی کن تا بعد ببینیم بیزاری یا نه!" . وقتی از عشقِ صاد باهاش حرف میزنم، نمیگه "دوره داره. میگذره. یادت میره. عادی میشه"...
نون از معدود آدمایی هست که منو میفهمه. از معدود آدمایی که منو عجیب نمیدونه. از معدود آدمایی که مثلِ خودمه. خودِ خودم!

۱۰ نظر

یک آشنا برگزار مینُماید(مسابقه‌ی وبلاگی)

یهو دلم خواست شرکت کنم. شما هم در این مسابقه شرکت کنید...


از دورانِ ابتداییم فقط یه هاله‌ی محوی در ذهنم نقش بسته. حتی چهره‌ی صمیمی‌ترین دوستای دبستانم رو به سختی به یاد میارم. اما خوب یادمه که در عینِ ساکت و آروم بودن، یه شیطنتِ خاصی تو چشمام بود و خواهرام لقبِ "مارمولک" (یعنی کسی که آرام و متین است اما زیرزیرَکی کارهایش را انجام میدهد) بهم داده بودن.
پنجم دبستان بودم که امتحان ریاضی داشتیم. دقیق یادم نمیاد چرا نخوندم ولی اولین بارم بود! برای همین تجربه‌ی کافی و وافر هم نداشتم از دروغ‌های ملزومی که برای نخوندن ارائه می‌شد. یادم افتاد که اون روز، مامان خونه رو جمع و جور می‌کرد و اون بین، گفته بود "رفی جان همون چهارپایه رو بیار من برم بالای کابینتا." فقط در اون لحظه، همین یه مورد به ذهنم رسید. وقتی معلمم علتِ صفر شدنم در درس ریاضی رو جویا شد، گفتم:" خانوم! من تو خونه خیلی کار میکنم. لطفا به مامانم بگین به من کار نگه!!!" حالا این دروغِ شاخدار بماند؛ اینکه گفتم به مادر بگه رو، کجای دلم بذارم؟! :))

ولی راهنمایی وضیعیتم به کلی تغییر کرد. شری‌م بیشتر خودشو نشون می‌داد. از زیرلنگی انداختن‌هام گرفته تا ادای معلما رو در آوردن! جالب اینجاست آخر سال که می‌شد میرفتم از معلمایی که اداشونو درآوردم و کلی با بچه ها خندیدیم، حلالیت میطلبیدم و بهشون میگفتم "راضی باشین اداتونو درآوردم!!"


سوم راهنمایی اوج شری‌م بود. صندلی‌هامون از تک نفره‌های چوبیِ جدید بود. هر دفعه، یکی تقبل می‌کرد تا به نوبت، بچه‌ها رو سُر بده. خداییش خیلی کیف می‌داد :))
یادمه تو همین مقطع، یه روز حسابی اعصاب معلمِ دینیمون رو خورد کردیم. بچه‌ها اصلا به حرفاش گوش نمی‌دادن. بلند بلند می‌گفتن و می‌خندیدن. یهو خانم «پ» از کوره در رفتن و به کل بچه‌ها گفتن: "هر سی نفرتون خیلی نخاله‌اید!" من هم بلافاصله، خدمت‌شون عارض شدم: "خانوم! با شما می‌شیم بیست و نه نفر" :|
عصبانیتشون بیشتر شد و اون سال، اولین سالی بود که معلم، از کلاس اخراجم کرد. (بعدش دیگه عادی شد:دی)
خلاصه، بابا (که اتفاقا رئیس انجمن اولیا و مربیان بود و به کل آبروش به فنا رفته بود) به درخواست مدیر، به مدرسه اومد و قضیه با عذرخواهی و پوزش تموم شد! البته دعوا کردن‌های مامان که: "تو چرا این طوری ای بچه؟ خواهرات که مثل تو نبودن! داداشت با این همه شریش تاحالا همچین کارایی نکرده که تو کردی و..." به مدتِ یک ماه و اندی ادامه داشت. بابا، هنوز که هنوزه دستم می‌اندازه و می‌گه: خانوم اجازه؟! با شما میشیم بیست و نه نفر!
البته بازم آدم نشدم و یه سری فنون رو، یاد بچه‌ها میدادم که اجرا کنن. نظیرِ گچِ تخته ریختن روی صندلیِ معلم که روش بشینه و هر وقت ایستاد، به کثیفیِ پشتِ مانتوش بخندیم(باور کنید دل‌خوشی ها کم نیست) اما خودم مجری نبودم و نقشِ طراح رو داشتم.

دبیرستان، هم شریم بیشتر شد و هم درسام رو به افت کردن رفت! دیگه مدیر و ناظم، دلیلِ محکمه پسند تر داشتن برای اخراجم.
یادمه اول دبیرستان، زنگ تفریح، وقتی معلما تو دفتر بودن، یه فکری به سرم زد. با گروهمون(که لقبِ موساد رو داشت در کلِ مدرسه) نقشه ریختیم که بریم آبدارخونه و داخلِ قوریِ معلم‌ها، ریکا و تُف(خدا ما رو ببخشه به حقِ این شب‌های عزیز) بریزیم. یکی مامور شد نگهبانی بده. من هم با دوستم رفتیم داخل. البته همه جوانب رو سنجیده بودیم و مقنعه‌هامون رو به صورتِ نقاب، دور سرمون پیچیده بودیم. (فی الواقع داعش الان ادای ما رو در میاره) بعد از اتمامِ کار، منتظر بودیم تا مستخدم، برای معلما چایی ببره و وقتی بُرد، الکی میرفتیم داخلِ دفتر و به خوردنِ چاییِ تُفی و ریکایی توسطِ معلما، میخندیدیم.

سالِ دوم دبیرستان، وقتی امتحانِ آمادگی دفاعی رو دادیم و تموم شد، دوستم بهم گفت:" رفی بیا بعدش کتابامونو پاره کنیم" که البته با ممانعتِ من، منصرف شد! من به همراه رفیقم رفتم تو حیاط و با ناظممون بگو و بخند میکردیم. یهو دیدم نماینده‌ی کلاس، سراسیمه اومده و خطاب به ناظم، میگه:" خانوم! بچه‌ها کتاباشونو آتیش زدن!"
خلاصه؛ بدو بدو رفتیم بالا. هیچ‌کس زیرِ بار نمیرفت که چنین کاری کرده. از اونجایی که بنده شناخته شده بودم در کل مدرسه، پاره کردن کتابا و سوزوندنشون، افتاد گردنِ منِ بدبخت :| حالا هر چی به ناظمم میگفتم "خانوووم شما که منو دیدین! من که با شما تو حیاط بودم"؛ میگفت:" تو بگو کار کیه تا ولت کنم بری" :|
و منم که با معرفت، تعهد رو به جون خریدم و لام تا کام حرف نزدم...



همون مارمولکی که گفتم :))

۱۶ نظر
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان