پاییز رسیده که مرا مبتلا کند!

گاهی دل خوشی های زندگی آنقدر فوران میکند که نمیدانی بخاطر کدامشان خوشحال باشی. گاهی از زمین و زمان خبرهای خوب میبارد و این وسط "تو" هستی که شک میکنی به خواب و بیداری ات! گاهی قدم زدن با یک دوست، آنقدر شیرین است که دعا میکنی کاش زمان در آن لحظه متوقف می شد و ساعت ها، یا حتی روز ها، با او، به سمت مقصدی نامعلوم در حرکت بودی!


+ مراسم خواستگاری "الف" ، باردار شدن "ز" ، چاپ شدن داستانم در مجله ی چهرازی، دفاع ارشد رحیمه. کافی نیست؟!

++ بعد از یک ساعت و نیم تاخیر :|


رفیعه ۱۴ نظر

دنیای گرد؛ زمین کوچک!

زمانیکه خواستم وارد این حرفه و شغل بشم، بهش به عنوان پرکننده ی وقتم، اونم فقط در تابستون نگاه میکردم. حتی تا چند روز نخست، زیاد جدیش نمیگرفتم. تا اینکه فرم قرارداد رو گذاشتن جلوم. امضایی که باید پای قرارداد میکردم، تموم حرف هایی بود که بابا قبلش بهم زده بود! بابا گفته بود حالا که میخوای اینجا کار کنی، باید حواست رو خیلی جمع کنی. مبادا با بچه ها بدرفتاری کنی! مبادا توهین کنی. باهاشون دوست باش. رفیق باش. الان دیگه تو در برابر اونا مسئولی! هرطور که تربیتشون کنی، همونطوری بزرگ میشن. مراقب رفتار و حرفای خودتم باش. اونا از تو الگو میگیرن. رفیعه! تو الان باید مراقب بیست نفر بچه ی قدم و نیم قد باشی! میتونی؟!


دیشب که سپیده و سعیده باهم دعوا کردن، یاد خودمو رحیمه افتادم. یاد مامان که با قلب ضعیفش، شاهد کتک کاری هامون می شد. یاد وقتیکه کاری از دستش برنمیومد و زنگ میزد بابا. دیشب وقتی زنگ زدم بابا(آقای "ب"، که کل موسسه مال اونه و بچه ها بابا صداش میزنن)، وقتی اومد و یکی یه دونه سیلی به خاطیان دعوا زد، دلم لرزید. این دفعه دیگه یاد خودمو دعوا با رحیمه و بابا نیوفتادم. این دفعه فقط، به این فکر کردم که دارم تاوان کدوم خبطی رو در گذشته انجام میدم که حالا روزگار چرخیده و چرخیده و این عذاباش برای من، به این شکل داره نمود پیدا میکنه...

رفیعه ۱۶ نظر

به شانس اعتقاد داری؟!

کل سهم دستاورد های من در زمینه ی قرعه کشی تو جاهای مختلف، یه اتو بوده تو سال هشتاد و چهار از بانک سپه! اون زمان مامان گفت اینو میذارم روی جاهازت که هروقت شوهر کردی، بگی اینو از فلان جا بردم! واقعیتش مامان از همون اول روی من حساب ویژه ای باز کرده بود! فکر میکرد دختر ته تغاریش نسبت نزدیکی با لوک خوش شانس داره ولی واقعا اینطوری نبود!

از اون سال به بعد تو هر قرعه کشی ای که شرکت کردم، هیچی برنده نشدم. تنها موفقیتی که حاصل شد، در سال 92، "مادربزرگ دوست صمیمیم" تو برنامه ی نود، اسمش دراومد و پونصد هزارتومان وجه نقد برنده شد!!! که خب واقعا در نوع خودش، موفقیت چشمگیری محسوب می شد و من تا مدت ها پزش رو به بقیه میدادم!

از یه جایی به بعد، این شرکت کردن تو قرعه کشیا هم، جای خودشو به نا امیدی و یاس داد و با خودم عهد کردم قیدشو بزنم و تو هیچ برنامه ای که قرعه کشی داشته باشه شرکت نکنم. تا امسال. تا همین چند روز پیش. خیلی یهویی تصمیم گرفتم برم خرید و اونجا یه کارت قرعه کشی بهم دادن. یه ماشین 206 آلبالویی که در اون مکان وضع شده بود و ملت کارتای قرعه کشیشون رو داخل ماشین مینداختن. واسم جالب بود؛ اکثر افرادی که در صف بودن تا کارتشونو بندازن داخل ماشین، همه متفق القول اذعان داشتن که برنده نمیشن! ولی همه، با خنده ی روی لب، با هزار امید و آرزو و نقشه برای اون 206 رنگ قشنگ، تو صف انتظار بودن.

نمیدونم چقدر درسته ولی فرزاد جان حسنی آرزوی قشنگی کرد اون شب توی برنامه ی خندوانه که بی ربط به مطلب بالا نیست. گفت: کاش همه عاشق هم باشن و بد ترین جملشون این باشه که من سعی کردم فلانی رو دوست داشته باشم اما نشد!

* اینکه یکی در اوج ناامیدی، بخواد یه حرکت رو به جلویی بزنه، خودش یه نوع امیده!

* برای رسیدن به خواسته هامون تلاش کنیم :)

رفیعه ۱۲ نظر

حکمتانه!

یادمه بی بی همیشه میگفت:" هیچ کار خدا بی حکمت نیست". اون زمانا با خودم فکر میکردم چجوری میشه؟!

چجوری میشه بی بی پاهاش درد کنه و حکمتی توش باشه! چجوری میشه کف گیرمون به دیگ بخوره و حکمتی توش باشه! چجوری میشه رحیمه سال اول دانشگاه قبول نشه و حکمتی توش باشه! چجوری میشه با رسول تا سر حد مرگ دعوا کنم و کار به کتک کاری بکشه و بازم حکمتی توش باشه!!

حقیقتش؛ اون زمانا از درک "حکمت خدا" عاجز بودم. هیچ وقت، هیچکس بهم نگفت حکمت خدا یعنی چی دقیقا؟! هیچکس نگفت اگه بی بی پاهاش درد میکنه، عوضش قلبش سالمه! هیچکس نگفت اگه یه وقتایی نداریم، عوضش صدای خنده هامون تا ده تا خونه اون ور تر میره! هیچکس نگفت اگه رحیمه سال اول، میرفت رشته ی کشاورزی، معلوم نبود مثل الان، تا پایان نامه ی فوق ادامه میداد یا نه! هیچکس نگفت الان که داری با داداشت دعوا میکنی، ممکنه بعده ها به هزاران دلیل، از هم دور شین. اون وقت دلت برای همین کتک خوردنا و کتک زدنا یه ذره میشه!

بی بی راست میگفت. هیچ کار خدا بی حکمت نیست تو این زمونه. لابد عشق "تو" هم یه حکمتی داره...!!

رفیعه ۱۳ نظر

نه "تو" خلیل خدایی نه من چو اسماعیل

امکان نداره بچه ای رو در هرجایی، ببینم و بهش لبخند نزنم! "هر بچه ای". چه با نمک، چه بی نمک. چه خوشگل، چه زشت. چه سفید، چه سیاه. نمیدونم این علاقه م به بچه ها از کجا نشات میگیره. شاید چون هنوز خودم بچه م، باهاشون خو میگیرم! شاید چون بچه م، حرفشونو بهتر میفهمم به نسبت بقیه. شاید...


برده بودمش دندون پزشکی. خانم دکتر گفت تو 24 ساعت اول، دردش طبیعیه. ممکنه خیلی اذیت کنه. رسیدیم مرکز. نمازمو که خوندم، رفتم تو اتاقش. دیدم داره آروم آروم، اشکاش میریزه! صداش زدم.

- عاطفه! چی شده خاله؟! درد داری؟!

خیلی آروم و معصومانه گفت: نه.

همینطور که سرشو گذاشته بود روی بالشت، نازش کردم. 

- پس چرا گریه میکنی خاله؟!

سرشو آورد بالا. بهم نگاه کرد. با خودم گفتم الان میگه چون خستم، یا مثلا درد زیاد کشیدم، یا گرسنمه. ولی همینطور که اشک میریخت، گفت: دلم برای بابام تنگ شده...

نمیدونستم چی بگم! تاحالا تو همچین موقعیتی قرار نگرفته بودم. بغلش کردم. بغلم کرد. به خودم اجازه دادم ازش بپرسم بابات کجاست؟!

گفت: "مامانم معتاد بوده. بابام طلاقش داده، رفته یه زن دیگه گرفته. اون زنه ام بهم گفته میذارمت اینجا، تا آخر عمرت همینجا بمون"...

دلداریش که دادم، آروم شد. تونستم بخوابونمش. دردش شروع شده بود. ولی درد دندون کجا و درد بی کسی کجا!!


* بگیر خنجر و دردم بگیر جان مرا!

#امید_صباغ_نو

عیدتون مبارک :)


+ ضمیمه میشود: مصاحبه ام با رادیو بلاگیها را اینجا بشنوید

رفیعه ۱۰ نظر

سکوتم را نفهمیدی...

آدم یه وقتایی، بخاطر یه مصلحتایی حرفی نمیزنه. لال مونی میگیره که اوضاع از اینی که هست خراب تر نشه. لال مونی میگیره و جلوی چشم خودش، متهمش میکنن به نفهم و بیشعور بودن! و بازم لال مونی میگیره. لال میشه چون میترسه. از آدما میترسه. از خودش میترسه. از قلب ساده ش میترسه. از حافظه ی جلبک گونش میترسه. از اینکه حرمتا ازبین بره هم میترسه!

آدم یه وقتایی، دوباره و دوباره، همه ی اونچه که گذشته رو مرور میکنه! با منطق هم مرور میکنه. بدون اینکه فکر کنه حق باهاش هست یا نه، مرور میکنه. تهِ تهِ همه ی این فکرا هم، نهایتا میرسه به اینکه "تمام خودش رو برای کسی/کسانی خرج نکنه که اگه کنه، بد به حالش، بد!"

* نمیدونم آدما چی میشن که یهو ذهنیتت ازشون، از این رو به اون رو میشه، ولی چیزی که اذعان دارم بهش اینه که ذهنیت "ما" از آدما هم نباید اونقدرا خوب باشه!!!


رفیعه

دیدنت معجزه ی خوبی بود هرچند دور!

توی این همه اتفاقات تاریک، دیدنت معجزه بود. راستش هیچ وقت به معجزه اعتقادی نداشتم. معجزه برای من، مثل یه شانس بزرگ بود همیشه. یه اتفاق خارق العاده که بی هوا و سر زده میاد سراغت. چند روز پیش، مهدیه ( یکی از بچه های مرکز) ازم پرسید:" معجزه یعنی چی خاله؟! "

موندم چی بگم! یه آن فکرت افتادم. گفتم :" معجزه یعنی توی این شهر به این بزرگی، با این همه آدم جورواجور، این همه کوچه و خیابون شلوغ، یکیو ببینی که مدت هاست منتظر دیدنش بودی. کاملا اتفاقی" 

نمیدونم از کدوم اتفاق زندگیم به بعد، تصمیم گرفتم به آدما زیاد نزدیک نشم. آدما از نزدیک خیلی ترسناکن. آدما رو باید فقط از دور دید. از دور نگاهشون کرد. از دور عاشقشون شد. حتی از دور بوسیدشون! بعضی آدما ولی، از دورم ترسناکن! ممکنه در نگاه اول، دور به نظر نیان، ممکنه حتی اونقدر ترسناک نباشن ولی یه مدت که میگذره، ذات کثیف و پلیدشونو بهت نشون میدن! اونجاست که میفهمی چقدر خر بودی...


+ بشنوید صدای دلنشینم را :دی

رفیعه ۱۲ نظر

اگه صدامو میشنوی، دوباره تماس بگیر :|

چند روز پیش یه خانومی زنگ زده بود برای پسرشون به عنوان امر خیر برای اینجانب. مادر، پس از تفتیش کامل و گرفتن جزیی ترین اطلاعات موجود و ممکن، فرموده بودن "باید با حاج آقامون مشورت کنم، دوباره تماس بگیرید" .

چند روز بعد تر، وقتی دوباره تماس میگیرن، گویا کسی خونه نبوده. شمارشون میوفته روی تلفن. از اونجایی هم که والدین گرام بنده، علاقه ی وافری!! به اینجانب دارن و اصلا و ابدا دلشون نمیخواد من از پیششون برم!! و امثالهم، بخوانید ری اکشن مادر را:

" خااااک به سرررم! دیدی چی شد؟؟! دوباره زنگ زدن ما نبودیم!" و خطاب به برادرم:" این بچه از اول شانس نداشت. من که میدونم دیگه زنگ نمیزنن!!"

پدر گرامی هم که تازه از بیرون تشریف آوردن، پس از خبر تکان دهنده ی مادر، مبنی بر تماس مجدد خواستگار و برنداشتن تلفن، اظهار میکنند:" عیب نداره زن! شمارشون که افتاده، بده خودم تماس بگیرم بگم فلان روز تشریف بیارین منزل با آقاپسر!!"

من :|

من :|

و کماکان من :|


+ هی میگن شوهر کمه، هی شماها بخندین :))

رفیعه ۱۲ نظر

ظهور کن منجی عالم بشریت

خواستم بنویسم از این جنایت. خواستم انقدر بتازم به بی شرف های شمرمآبانه ای که بویی از شرافت و انسانیت نبردند و انقدر حقیر شدند که دست به کارهایی از این قبیل میزنند. خواستم از مظلومیت انسان هایی بگم که نه به خاطر دو هزار پولی که "تو" فکر میکنی، نه به خاطر دیده شدن تو دنیا، نه به خاطر تقدیر و تشکری که نیست اصلا، و نه حتی به خاطر وظیفه شون، بلکه به خاطر دفاع از من و تویی که داریم اینجا، توی این مرز و بوم، با همه ی کم و کاستی ها و فراز و نشیبایی که وجود داره "نفس میکشیم" و "زندگی میکنیم" ، رفتند و جاودانه شدند!

خواستم از همه ی این ها بنویسم و بنویسم و بنویسم. اما چندین و چند سوال در ذهنم نقش بستند که مثل خوره به جونم افتادند و جوابی براشون پیدا نمیکنم! 

به راستی؛ این عزیزان کجا و ما...؟!


"ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون"

رفیعه ۸ نظر

کاش میتوانستم بغلش کنم!

فرق داشت. با همه ی آدم هایی که دیده بودم فرق داشت. همان اول کاری پرسید:" کجا میری دخترم؟!" گفتم:" بیمارستان فلان جا". از آیینه نگاه کرد. سگرمه هایش درهم رفت. ادامه داد:" دکتری؟!" خندیدم.

- "نه، ملاقات یه دوست میرم"

نگاهش را دزدید. تا رسیدن به مقصد حرفی نزد. حسابی به فکر فرو رفته بود. موقع حساب کردن اما، گفت:" دختر منم شبیه توئه، خیلی زیاد. اون دانشجوی پزشکیه"

گفتم:" چه خوب! اینکه خیلی خوبه پدرجان، موفق باشه ایشالا"

بغضش ترکید. گفت:" یک سال و نیم پیش توی یه تصادف، تو همین بیمارستان فوت کرد. خودشو مادرش..."

فرق داشت. با همه ی آدم هایی که دیده بودم...

● ضمیمه میشود:

دیدین بعضی وقتا، بعضی آدما، یه حس خوب بهتون القا میکنن؟! بدون اینکه بشناسینشون یا ازشون نام و نشونی ای داشته باشین! انگار قبلا چند بار دیدینشون و فکر میکنین خیلی نزدیکین بهشون...

رفیعه ۸ نظر
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان