ای بلغارستان ماره ول نوموکنه:|

۱۶ نظر

قول دادم...

قول دادم به کسی غیرِ تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم

من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم



عشق یعنی که تو از آنِ کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم !

چه غمی بیشتر از اینکه تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم!



عشق تو از ته دل، عمر مرا نفرین کرد...
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم !

بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم



بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم...
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم !



"علی صفری"

مسئله این است!

خریدار:ازون مدل میخوام.
فروشنده:این؟!
خواهر خریدار:ازون میگن!

دوستم:رفیعه!اذون میگن؟!
من:نعععع!گمون نکنم.هنو نیم ساعت دیه مونده!

خریدار:بله بله!ازون یکی!

من:
دوستم:
۱۸ نظر

عیدتون موبارک!

ایشالا امشب حرم ب یادتونم

باشد ک همه ب مرادشون برسن

واسه منم لدفن خعلی دعا کنین هرجا رفدین.


+مغسی:)

اراده

اینکه بری دکتر تغذیه،کلی رژیم واست بنوی3،کلی مراعات کنی،کلی جلو شیکمتو بگیری و در نهایت جاست 100gلاغر کنی،خعلی ننگه!خخخ


+باز خوبه همین قدر لاغر کرده!

من ک وزنم ثابت مونده و چاق نشدم:|

۱۸ نظر

بچه ها!موچکریم

اینکه ی سایت باحال با کلی دوستای با حال تر داشده باشی،کلی خاطره بسازی از خودت و اونا توش،واقعن هنره!

شده ساعت ها پای سیستم نشسدم و از ته دلم ب حرفاشون خندیدم!

حتا اگ تخته سیاهش خلوت باشه،بازم خلاقیت بین بچه ها موج میزنه!

فقد ی توضی بدم:

قرار شد شعرارو ب سلیقه خودمون تغییر بدیم تا جنبه طنز داشده باشه!اولی شعرایی هس ک تغییر دادیم و جوابش،اصل شعره!


+شاهکارامونو ببینین!













۱۴ نظر

ذهن زیبا

من به شهریورِ چشم تو ارادت دارم

تو به دی ماهِ دلم گوشه ی چشمی داری؟

اندر سفر دو روزه ام به روستا...

هم کار بود و هم تفریح.بادام چیدن از روی درخت لذتی داشت که نگووووو.البته بیش از حد زیاد بود.خسته که میشدم،مینشستم زیر سایه درخت.صدای خرمگس معرکه،گوشم را قلقلک میداد.

دیگر از طبیعت و جک و جانورانش نمیترسیدم.ملخ ها پاهایم را دوست داشتند.با همه شان دوست شده بودم.برایم دست تکان میدادند.

جنس روستا با شهر از زمین تا آسمان فرق میکند.از آب و هوایش گرفته تا مردمش...

وقتی سلامشان میکردی،به چشمانت زل نمیزدند.وقتی لپشان را میگرفتی و استکان چای را میدادی دستشان،از خجالت سرخ میشدند.وقتی بغلشان میکردی،به زور خودشان را رها میکردند از چنگت.

در روستا،میتوانی نفس عمیق بکشی بدون حتی ذره ای نگرانی از دود و دم و آلودگی...

میتوانی در کوه قهقهه بزنی از تماشای رقص پدرت...

میتوانی از اول جاده تا مقصد،ماشین سواری کنی بدون یک بار خاموش کردن!

میتوانی به لهجه مادربزرگت بخندی که به سطل،دله و به جمع کردن،کُی کردن میگوید.

میتوانی افتادن برادرت از درخت را بگذاری به حساب دست پا چولوفتی بودنش...

میتوانی شب های روستا به آسمان خیره شوی و ستاره های بی شمارش را نظاره کنی.

میتوانی کلی عکس بگیری از طبیعتش.


در روستا،میتوانی عشق داشته باشی.از جنس محبت.از جنس صفا.از جنس صمیمیت.


+جای همتون خالی:)

+عکس های زیر مربوط به همین سفره.

شهرستان تربت حیدریه-روستای کامه علیا
















۱۳ نظر

بدون شرح!

از بی خردی بعضی ها...

کلن عادم عصبی نیسدم و زود جوش نمیارم!اما الان دلم میخاد یکیو خفهههههههههه کنم تا سر حد مرگ:|

اصن بلفرض ک اینی ک شوما میگی درس باشه و من و شوخیام بی مزه باشن!می2نم بپرسم ب شوما چ ربطی داره؟!من با خودم حال میکنم!با همین شوخیای خونوکم حتا.مهم خودمم و لاغیر!بدون،تو واسم پشیزی عم اهمیت نداری!اینی عم ک میبینی پست زدم،وا3 خاطر تو نی قطعن!

میخام ازین ب بعد اون رفیعه ای نباشم ک قبلن تا ی بی احترامی بش میکردن،می ایستاد و لبخند میزد!

میخام ازین ب با هرکی،همونطور رفتارکنم ک باهام رفتار میکنه!

احترام در مقابل احترام...

۳۰ نظر
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان