بدون شرح!

رفیعه

از بی خردی بعضی ها...

کلن عادم عصبی نیسدم و زود جوش نمیارم!اما الان دلم میخاد یکیو خفهههههههههه کنم تا سر حد مرگ:|

اصن بلفرض ک اینی ک شوما میگی درس باشه و من و شوخیام بی مزه باشن!می2نم بپرسم ب شوما چ ربطی داره؟!من با خودم حال میکنم!با همین شوخیای خونوکم حتا.مهم خودمم و لاغیر!بدون،تو واسم پشیزی عم اهمیت نداری!اینی عم ک میبینی پست زدم،وا3 خاطر تو نی قطعن!

میخام ازین ب بعد اون رفیعه ای نباشم ک قبلن تا ی بی احترامی بش میکردن،می ایستاد و لبخند میزد!

میخام ازین ب با هرکی،همونطور رفتارکنم ک باهام رفتار میکنه!

احترام در مقابل احترام...

رفیعه ۳۰ نظر

ضیافت بلاگرها...

از اونجاییکه من و همسری خعلی مهمون نوازیم،هم2ن رو دعبت کردیم.از خعلی وخ پیش رفدیم واس2ن خرید و اینا.بیچاره همسری!پولاش ته کشید دیگ طفلی...

خدمتکارمون خونه رو تمیز کرده.ینی کثافت ازش میبارید ها!

غذام اینارو درس کردم و خونه اماده میزبانی2نه.

اولین نفر فاطیماس ک با فاطمه اومده!دوتاشون هنو ازدباج نکردن!هرچی ب همسری میگم دوتا از این رفیقاشو جور کنه واسشون،فایده نداره!خخخ

فاطمه هنو خل بازیاش هس!کادو واسمون اورده ولی خب جلو در گذاشده ک مثلن ما فک کنیم نیاورده!بعدشم یادش میره بره برش داره و...

من مشغول خوش و بش با اون تا دیوونم،ک همسری میره در رو باز کنه ک میبینه اقای بهمنی ب همراه همسرشون و پسر کوچوله نازشون ک اتفاقن اسمش بهمن دومه ( :| ) وارد میشن و کادو دستشونه!میان داخل و بعد از سلام احوال پر30 های همیشگی،فاطمه میگه:عه!چقدر این کا2 شبی اونیه ک ما گرفدیم!(خنگوله دیگ!نمیدونه این همونه!)

همسری با اقای بهمنی صوبت میکنه و منم با خانومای جم!ب همسری اشاره میکنم ک میوه بیاره و پذیرایی کنه ک 3دای زنگ میاد!

این دفه خانوم وکیل با هاچ زمبوری میان و من همش از هاچ میترسم ک چیز فلسفی بگه من توش بمونم:|

سمیره الان دیگ دفدر زده و ی پا وکیل شده باس خودش و زیاد ک30 رو تویل نمیگیره.هاچم ک ی انجمن حمایت از زمبورها زده ک تو خارجم کمپانی داره!

(چقدر زیادن مهمونا جدی!دستم درد گرف:|  )

طنین و هیولای صورتی عم میان و دیگ حسابی جممون جم میشه!

طنین ک همون سال اول دانشگاه(اوایل مهر!خخخ)با همکلاسیش ازدواج کرد.پسره خوبیه!همش میبرتش مکه و کربلا و اینا!

اوه اوه!ببینین کی اومده...آلبرت صغیر:دی !ینی من ترکیدم از خندهههههههه!این چرا این شکلی کرده خودشو؟!شبی انیشتین شده...خخخخ

با اومدن آلبرت،فضامون از این رو ب اون رو میشه(پا قدم نداره ها)

البرت از فرمولاش میحرفه واس اقای بهمنی ولی خب اقای بهمنی چون خعلی کار میکنن و خسدن،خابشون برده:|

با اومدن انیس و پاندا،جو  از این رو ب اون رو میشه!

انیس ک دیگ ب عشخش ر30ده و شاد و شنگول،از خودشون میگه!اینکه چقدرررررررر باهم خوشبختن:)

پانداعم ک طبق ممول حو3لش سر رفده و زیر لب ی چیزایی زمزمه میکنه ک بعدن همسری گف:داشده شعر بنیامین رو میخونده ک البوم 1400شو داده بیرون:|

میم خعلی دیر کرده!توقع داشدم زودتر بیاد کمکم کنه ولی تمبل خان همیشه ی بهونه میاره!

من بش چی بگم عاخه؟!برداشده واس منو همسری اخکوک اورده:| دیوانه:|

همه منتظر اقای روانی و مترسکیم تا بیان!

دوتاشون باهم میرسن و همه ب احترامشون پا میشیم.

آقای روانی ک دیگ طفلانشون ر30دن و دیگ تهنایی نمیرن پیاده روی!:دی

مترسکم ک مارو خفه کرده بود با Sheش،میان میرن اون گوشه(دقیقن همونجا)میشینن و تا اخر مجلس از کنار هم جم نمیخورن!(دستاشونم تو دست همه!عوووووق)

همه اومدن و ما خعلی کیفور گشدیم از دیدن2ن:))

ب پیشنهاد همسر جانمان،ی دس فوتبال دستی میزنن اقایون و این طرفم ما خانوما پینگ پونگ بازی میکنیم!



همه چی عالیه!ما چقدر خوشبختیم....



+چالشی بود ب دعوت دوست جانمان:میم

+من از همین تیریبون مراتب عذرخاهیم رو اعلام میکنم از کساییکه اسم نبردم ازشون.شرمنده دیگ:)

رفیعه ۳۸ نظر

قدیما...

عاخ ک چقدررررررررررررررر دلم واسش تنگ شدهههههههه!

یادمه وختی شیش سالم بود(نمیدونم چرا همه اتفاقات کودکیم در شیش سالگی افداده!)ب عشقش صبا پا میشدیم با دخدر داییم.ساعت شیش صب مثلن!عک کیفی میداد غیر قابل وصف^__^

چ نیشگونا و گُلِه مشتی هایی(این دیگ خعلی مشهدی بود!)از هم میگرفدیم!

چقدررررررر باس ظهرا میخابیدیم تا مامان اجازه میداد بعداز ظهرش بازی کنیم.اگرم نمیخابیدیم و میرفدیم تو کوچه با پسرا 2چرخه سواری،دسته اتاری رو جم میکرد تا عک هفده!و ما عم مثه متادا ب این ور و اون ور میزدیم خودمونو تا بلکم دلش بسوزه ب حالمون...

خلا3 اینکه:

هعی!کوجایی بچگی یادت بخیر...



رفیعه ۱۶ نظر

حس ِ خوب ِ بودن با"او"

قهقهه میزدم.تو بلندتر.همه برمیگشتند و نگاهمان میکردند و سری از روی تاسف تکان میدادند و باز به گفت و گوی بی روحشان ادامه میدادند.

من و تو اما برایمان مهم نبود.در دنیای خودمان غرق شده بودیم.

تو برایم از دفاع کردنت در دادگاه میگفتی و من از ضایع شدنم در کلاس.

برایم میگفتی که چرا زودتر پیدایم نکردی و من دستانم را به چانه ام زده بودم و به چشمانت خیره.

کافه چی مِنو را آورد.تو گفتی:«هرچی خانوم انتخاب کنن»

به جیبت نگاه کردی.میدانستی "همان همیشگی" گران است.نگاهت را خواندم.ارزان ترینش را انتخاب کردم.فهمیدی.خجالت کشیدی.دستانت را گرفتم.لبخند زدی.


لبخند زدی و ای کاش این خواب تمام نمیشد...
رفیعه ۲۰ نظر

تنها چیزی ک ندارم غروره...

همین:)

رفیعه

هفده دختره...

از همین الان پذیرای تبریکا2ن هسدم ب مدت عک هفده!

زوووووووود تبریک بگین پیلیز^__^

رفیعه ۱۵ نظر

این چه رسم مسخره ای است؟!

یک نفر از فامیل فوت میکند.همه می آیند.حتی او که سال ها با فرد متوفی کینه داشته و در زمان حیاتش،مدام سر جنگ و ناسازگاری با هم داشتند.همه به یکباره یادشان می افتد که چنین شخصی بوده حتی!همه-از دور و نزدیک-می آیند تا تسلی خاطر بازماندگان باشند.

به این ها کار ندارم.اما...

شام اول،شام سوم،شام چهلم،پذیرایی از مهمانانی که سر قبر آمده اند و هزار خرج اضافی دیگر را چه کسی رسم کرده،نمیدانم!ولی اگر همه این خرج های بی سر وته -که فقط شکم یک عده ی سیر را سیرتر میکند-را بدهیم به نیازمند،بدهیم به آن خانومی که جلوی درب رستوران،با بچه ی بغلش،تقاضای فقط یک تکه نان میکند،بدهیم به کودکان کار یا برای دختران دم بخت،جهیزیه بخریم و هزار کار ثواب دیگر...

به نظرتان فرد متوفی راضی تر نیست؟!


+همیشه ب خونوادم میگم:اگ مُردم واسم هیییییییییییچ خرجی نکنن!

خونوادمم بم لدف دارن و میگن:حالا تو بمیر تا ب خرجت بر3:|

رفیعه ۱۲ نظر

جاست فور...

از حال دلم خرابتر شاید نیست

از این گله بی جوابتر شاید نیست

"یلدای"سیاه سرد سنگین سکوت

از آمدنت ثوابتر شاید نیست...

رفیعه

آقامون باس...

1.هروقت از سرکار برمیگرده، از سر چهار راه واسم یه شاخه گلِ رز قرمز بگیره!

2.گوشیش ازین ساده ها باشه.

3.وقتی دارم ظرفارو میشورم، بیاد اسکاچو از دستم بگیره و ظرفارو بشوره! (حالا چقدرم ظرف هست :|...دونفریم دیگه!)

4.هر جمعه بیاد باغمون (ریا نشه البته!خخخخ) بره بالای درختا به میوه چیدن!بعد من نردبونو از زیر پاش بردارم و التماس کنه که بذارم سرجاش! ولی زهی خیال باطل :دی

5.جوراباشو خودش بشوره! (یعنی اگه بگه تو بشور، مهریمو میذارم اجرا:| )

6.غیر از من چشاش کسی رو نبینه! یا به اصطلاح"چِشُم خیره" نباشه!

7.به حرف من کنه نه مادر و خاهرش :|

8.شوخ طبع باشه! اگه خشک باشه حوصلم سر میره :|

9.ترجیحا داداش نداشته باشه (مدیونین اگ فک کنین از جاری بدم میاد!)

10.هروقت میریم خرید، حتما یه ذرت مکزیکی ای، شیرموز بستنی ای، چیزی بگیره!(شکمو ام خودشه:| )

11.نمازشو اول وقت بخونه!

12.روزی صدبار جمله معروف(!)رو بگه! خخخ

13.دس تو مماغش نکنه، بماله ب فرش!(آیکون سبزه!)

14.لرد باشه

15.روزای تعطیل ببردم مسافرت!

16.اسمش بم بخوره! ترجیحا حرف اول اسمش"ر"باشه!

17.خنگول نباشه(این دیگ خیلی کلی بود!)

18.هنوز من بش نگفتم "آشغالارو ببر" از خودش بفمه :|

19.چاق نباشه

20.غیرتی باشه!

21.واسم شعر بگه! (پرتوقع هم خودشه:| )

22.مریض میشه بره دکتر! نه که بگه:نهههههه نمیرم و اینا...

23.با دوچرخش منو برسونه تا دانشگاه!

24.وقتی خوابم جوشای صورتمو نیاد بترکونه :|

25.از اونجاییکه آشپزیم خوب نیست، وقتی غذام بد میشه، به روم نیاره و اون وعده رو باس از همه وعده هاش بیشتر بخوره!

26.یاد داشته باشه موهامو ببافه!

27.با جنبه باشه! تا یه شوخی میکنم، به خودش نگیره.

28.تولد، سالگرد ازدواج، سالگرد اشنایی، سالگرد خواستگاری و سالگرد اولین دیدار رو باس کادو  بگیره (بره خدارو شکر کنه ک ماهگردارو فاکتور گرفتم!خخخخ)

29.خیییییلی مذهبی نباشه!

30.و در یک کلام: مرد باشه! مرد واقعی...

 

+از اونجاییکه همچین مردی پیدا نمیشه که همه ی این خصوصیات رو با هم داشته باشه، پس:

الکی دلتونو صابون نزنین به شیرینی!

رفیعه ۳۳ نظر
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان