شیشه عطر

بگذار که این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ
گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شب من کاش درش بسته بماند
ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد....


+سعید بیابانکی

+التماس دعا

رفیعه

خاطرات دانشگاه 4

دوشمبه 27/7/1394

مثه همیشه عصر راه افدادیم.دم در ک بودم و میخاسدم وسایلامو بذارم تو ماشین،زهرا زنگید گف آمادس!منم وسایلام زیاد بود.گوشی رو گذاشدم رو سقف ماشین!!و بقیه وسایلو چپوندم تو صندوق عقب!در بین راه هم داشدم کتاب "ارمیا"رو میخوندم و اصن حواسم نبود ک گوشیم نی!!ی چارراه مونده بود برسیم ب خونه دوسدم،بابا گف بزنگ بش ک بیاد دم در!بععععد تازهههه دوهزاریم جا افداده بود ک من گوشیو رو سقف گذاشدم!دیگ پدر شورو کرد ب بدوبیراه گفدن.ینی فک کنم انتقام خودشو تو این نوزده سال عمرم،ازم گرف!بس ک گف تو چرا شلخته ای،تو حواست کوجاس؟توام ب خاهر بزرگت رفدی!حواس پرتِ بوووووغ!بعد نگه داش ک ب داداشم بزنگه کل مسیر رو بره شاید افداده ی گوشه!(حالا اگرم افداده بود،قطعن سالم نبود.نمیدونم چرا اون لحظه،فکرش ب این خطور کرد!!)بعد من گفدم برم سقفو نیگا کنم شاید مونده باشه مثلن!!و موندههههه بووووود!!ب طرز معجزه آسایی فقد جاش ی کم جا ب جا شده بود!ینی با این سرعتی ک ما رفدیم،با اون همه پیچ و تابی ک ب ماشین دادیم،در نوع خودش معجزه محسوب میشد!!


من کلن خعلی زیاد نمیخابم ولی خابگا اسمش ک میاد،خاب میندازه تو جونت!اونایی ک خابگاهی هسدن یا بودن،میدونن چی میگم!

خابیده بودم ک یهو دیدم صدای سروصدا میاد!محل ندادم!!ولی خعلی زیاد شد ی دفه!و قهقه هم قاطیش شده بود!

رفیعه ادامه مطلب ۲۰ نظر

و رفت...به همین سادگی!

بهم گفت:«قدر خنده هامو بدون!من فقط برای "تو" این مدلی میخندم!»

بهش گفتم:«قدر نگاه هامو بدون!من فقط به "تو" این مدلی نگاه میکنم!»

.

.

.

.

.

.

.

.

چشمامو که از دست دادم،نه تونستم خنده هاشو ببینم و نه"این مدلی"نگاهش کنم...


+کاش میشد ادما زود جا نزنن!

+اتفاقی نیوفداده!من همچنان حالم خوبه!

+ی کسی ک عوضیه رو چی باس صدا زد؟:|

+بارون^____^

+دلم بدجوووور گرفده:((

رفیعه ۳۱ نظر

و خداوند ابتدا جمبه را آفرید،سپس تلگرام را!!

همین:|

رفیعه

خاطرات دانشگاه هفته سوم!

دوشمبه 20/7/1394

عصر حرکت کردیم.بعد با بچه ها تصمیم گرفدیم بریم بیرون.ی گزارشی ام قرار بود بگیرم واسه رادیو پاتوق.یعنی ما مرده بودیم از خنده!

خانوماشون ک اصن شوت بودن!هیچی متوجه نمیشدن وختی باهاشون حرف میزدی!قشنگ ملوم بود حرفاتو نمیفهمن!آقایونشونم ک کامل دعبا داشدن.سوال ک میپرسیدی،انقدر با اکراه جواب میدادن!یکیشون ک مارو از مغازش بیرون کرد!گف:خانوم برو بیرون من مشتری دارم!:|

بعد رفدیم ی مغازه شیرموز بستنی بخوریم ک دوتا اقا اومدن کنارمون نشستن.بعد یکی از همون دوتا اقا ب من گف:شوما دانشجوی دانشگاه ازادین؟؟

من:چطور؟      دوستم:نع!     اون یکی دوستم:ب شوما ربطی داره؟!

دوباره من:  |:     دوباره دوستم:خخخخ      دوباره اون یکی دوستم:شوما سرت ب کار خودت باشه!!

ک دیه با وساطتت من اوضاع اروم شد و رفدیم!تو راه دوتا اقای خیلی خیلی قد بلند جلومون بودن.من ب ...گفدم من میرم از کنارشون رد میشم،تو ببین من تا کجاشونم!...گف:«برو.منم پشت سرت میام باهاشون سلفی میندازم!»که طرف اینو شنید!!گف:من تو سلفی جا نمیشم!و ی سری چیزای دیه...دیدیم اینا پشت سرمونن.قدمامونو تندتر کردیم.رفدیم داخل کوچه خابگاه!اونام اومدن:|

رفیعه ادامه مطلب ۲۶ نظر

توصیه های ایمنی خاله جان و یک خاطره از پسر خاله!

حیفم اومد این خاطره رو پست نکنم.حتی تصورشم خنده داره!خخخ

خب همه میدونن که من خوابگاهی هستم.واسه همینم هرکی(میخواد مادرت باشه یا نوه خاله کوچیکه مامان بزرگت)یه توصیه بهم میکنه!از این بین،توصیه خاله مرضیه ام رو از همه بیشتر پسندیدم!!خاله میگفت:«امید(پسرخالم)تو سربازی،خیلی لاغر شده بود.هرچی براش میبستم،هرچی تقویتش میکردم،رو فرم نمیومد.ازش میپرسیدم خوراکی هاتو میخوری؟؟جواب نمیداد!ازونجاییکه حس مادرانه قوی ای دارم،فهمیدم این بچه چون مظلومه(!!!!!!!!!)خوراکی هاشو ازش میگیرن!منم کلی باهاش صحبت کردم.آخرین حرفم هم این بود که مثلا اگه من برات پسته میذارم،شب برو زیر پتو بشکن و بخور که ازت نگیرن!!:|

اینم شب رفته بود زیر پتو به پسته شکستن!!بعد دیده صدای پچ پچ میاد.یهو دوستاش میریزن سرش و همه پسته هارو ازش میگیرن!در عرض دو دقیقه همه رو غارت میکنن و میگیرن میخوابن!!:دی

بعدم اومد به من گفت و منم ازون به بعد پسته هارو براش میشکستم که زیر پتو میخوره صدا نده!!!

توام خاله جان!مراقب باش ازت چیزی نگیرن!!:|»


و من درتمام این مدت داشتم پسرخالم و رفقاشو تصور میکردم و از ته دلم به کارشون میخندیدم!!


رفیعه ۲۱ نظر

آرامشی که اینجاست!

باد میزنه تو صورتت.بوی عطر دیوونت میکنه.به آسمونش نگاه میکنی.نورانیه.حس عجیبی داری.یه آرامش که هیچ جا پیدا نمیشه.انگار زمان هم متوقف شده.نمیگذره.ایستاده.تمام قد!

رو فرشاش دوزانو میشینی.آدمای دوروبرت رو نگاه میکنی.همشون عجیبن.انگار همشون هیچ گناهی ندارن.این حس واسه خودتم صادقه!یادت میاد گناهاییو که مرتکب شدی!انگار همشون دیلت شدن.پررررر!

میری بیرون.با خودت میگی کاش بتونم حفظش کنم.کاش...




+حرم امام رضا(ع)همین امشب:)

++به نیابت از همه دوستان،دو رکعت نماز به جا آوردم:)

رفیعه ۱۲ نظر

آقای من...




تو خود برای ظهورت مصممی اما

نمی شود که بیایی کسی چه می داند

کاظم بهمنی

رفیعه

رادیو پاتوق قسمت دوم!

ببینید،بشنوید،نظر بدهید!

رفیعه

خاطرات دانشگاه،هفته دوم.به روایت تصویر

امکانات خابگاه خعلی بتر شده از هفته پیش تا الان.اب داغ دسشویی رو درست کردن،جا کفشی گذاشدن،ایینه نصب کردن،جالباسی گذاشدن و...

الان ساعت یک نصفه شبه و من اومدم اتاق سمیرا برای خاب.چون تنهاس.فقد فوق العاده گرمهههه.زیر پتو نفس کشیدن خعلی دشواره.

میخاسدم نت گوشیمو فعال کنم چند ساعت پیش،که ... گف بزنگم ب شرکته تا خودشون راهنماییم کنن.دادم خودش بحرفه چون من زیاد سر در نمیارم.فقد گف میذارم رو بلند گو تا اگ ی وخ شمارتو خاسدن،خودت بدی بشون.زنگید و ی اقایی گف چ کمکی از دسدم برمیاد؟اونم توضی داد قضیرو.ولی اقاهه خعلی تند صوبت میکرد.مخصوصن وختی میخاس بگه مثلن با این شماره تماس بگیرین،اصن ما نمیفهمیدیم!!بعد هی پارازیت میدادیم ک اقا یواش بگو لدفن!بنده خدام عصبی شد و گف:یکیتون با من بحرفه!!بعد همین طوری داش توضی اضافه میداد.واقعنم اضافه بودا!بعد من داد زدم ک اقا قط کن،شارژم تموم شد!حالا هرچی ماندانا میزد،مگ قط میشد؟؟ما غش کرده بودیم از خندههههه!اون اقاهه همچنان داش توضی میداد واسمون!:دی


الان ساعت بیس دقیقه ب یکه.ما درحال مردنیم.لوله بخاریمون سرررررد بود و همین طوری داش گاز در میرف از بخاری!یکی از بچه ها سرگیجه و حالت تهوع گرفده بود.من شانس اوردم ک سرم جای پنجره بود و هوا دائم عوض میشد وگرنه هر پنج نفرمون جان میباخدیم!خدا رحم کرد واقعن.
رفیعه ادامه مطلب ۲۱ نظر
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان