واقعی‌ترین رویا

دیشب به صاد عکسِ دخترِ همکارِ سابقم رو نشون دادم که در مرکز کودکانِ بدسرپرست گرفته شده بود. در واقع، همونجایی که کار می‌کردم. یه کم از دلتنگیم واسه بچه‌ها گفتم واسش و اینکه با در و دیوار اونجا کلی خاطره دارم و یادِ "تو" رو واسم زنده میکنه.
صبح که بیدار شدم، یادم اومد که خواب مرکز رو دیدم. دوباره رفتم اونجا و تقاضای کار دادم. مدیرِ مرکز هم تا منو دید، خطاب به مدیر فنی گفت :"خانوم فلانی! خانوم رجعتی اینجا چه میکنن؟!" مدیر فنی هم در جواب گفت :" خانوم رجعتی متنبه شدن!" و من سرم رو پایین انداخته بودم...

راستش چند وقتیه قابلیت اینو پیدا کردم که قبل خواب، به هر چی فکر کنم، درست همونو خواب می‌بینم! خیلی خوبه ها. چون به هر حال آدم تو رویاش اون چیزی که دوست داره رو می‌بینه. حتی اگه اون چیز محالِ ممکن باشه. اما خب یه بدی هم داره و اون اینه که وقتی بیدار میشی، دیگه اون رویا هم باهاش از بین میره...

۱۱ نظر

پروسه‌ای به نامِ "رانندگی"

دوستانی که اینستاگرامِ بنده رو دارن حتما مطلع هستند که پس از مشقات فراوان، موفق به اخذِ گواهینامه شدم.(زین پس مرا راننده خطاب بنمایید، چون دوست دارم!) این مشقت هم صرفا مشقتِ معمولی نبود. بنده از اسفندِ 96 ثبت‌نام کردم. به دلیل بدبیاری، خوردم به تعطیلاتِ عید و بعدش هفته‌ای فقط سه روز با مربی، آموزش توشهری داشتم. چرا که بقیه‌ی روزهای هفته‌م رو دانشگاه بودم و شهرِ دیگه...آئین‌نامه‌ی اصلی رو یک بار و فقط با یک غلطِ بیشتر رد شدم. اونجا بود که فهمیدم حتی یک غلطِ اضافه در زندگی، میتونه مردودت کنه کلا! روزی که مردود شدم دوشنبه بود. مهمه؟! آره. چون فقط دوشنبه‌ها و چهارشنبه‌ها امتحان می‌گرفتن. منم به غیرتم برخورد و در اون وانفسای ماه رمضون و بحبوحه‌ی امتحانات، گفتم حتما باید چهارشنبه قبول شم. رفتم و گفتن حداقل یک هفته باید از امتحانت بگذره! و من خیت و ایضا خونوک(مشهدی‌های اهل دل متوجه میشن فقط) برگشتم خونه. ضدحال بعدیم وقتی بود که تو خونه متوجه شدم هفته‌ی دیگه هم دوشنبه و هم چهارشنبه تعطیله و میره برای دو هفته‌ی بعد عملا! و من باز اون کتاب منحوس رو خوندم و خوندم و خوندم. این بار دیگه شانس باهام یار بود و قبول شدم. اما چه قبول شدنی!! به دلیل استقبال زیادِ راننده‌دوستان و هجومِ این خیل عظیم، نوبت برای آزمون افسرم، افتاد یک ماه بعد!
یک ماه بعد، آزمون دادم. انصافا هم بد رانندگی کردم. فقط چون روز دختر بود، به جناب افسر عرض کردم " رد شدم؟!" که با سکوت ایشون مواجه شدم. بعد مجدد عارض شدم که " روز دختره جناب افسر! نمیشه یه تخفیفی قائل بشین؟!" که ایشون هم تیکِ مداخله در امور افسر رو برام زدن :|
بار دوم، ده روز بعدِ بار اول بود. اما اینبار طوری خودم رو نشون همگان دادم که حتی یک تیک هم نزد برام و گفت قبولی!(ذوق‌مرگی‌هام رو قبلا کردم)
بعد از این قبولیِ شیرین و دلچسب، دیشب سوار ماشین شدم. اما اینبار در کسوتِ "راننده".
خیلی خوشحال و شاد داشتم در جاده‌ی شاندیز پیش میرفتم که دستانم به خون آلوده شد. بله. من کُشتم. من قاتلم و اومدم که اعتراف کنم. من پشیمونم آقای قاضی و حضار! اما ناموسا تقصیر خودش بود اومد جلو. من با اون سرعت چطوری ترمز میگرفتم؟ وای از صدایی که کرد... حتی الان هم واهمه دارم ازش. فقط التماسِ داداشم رو کردم که به مامان نگه! البته قطعا بیگاری‌هاش رو میکشه ازم...


+ و صاد همیشه که ناراحتم، سعی میکنه منو بخندونه. این بار هم گفت:" به کارخونه‌های کالباس صدمه زدی" و وقتی گفتم:" سپر ماشین کنده شد" گفت:" گربه‌ی چاقی بوده پس! دو تا کالباس می‌شده" :))

۱۱ نظر

دلمان غنج می‌رود برای نوشتن...

داره راست و ریست میشه اوضاع. دارم به حالت ثبات خودم برمیگردم. به اون چیزی که ترسیم کرده بودم برای خودم. به اون چیزی که میخواستم...
اولین قدم رو با صلابت برداشتم. با اینکه دل کندن از تختِ عزیزم سخت بود و با اینکه می‌شد کولر رو بر گرمای طاقت‌فرسای این روزهای مشهد ترجیح بدم، اما برخاستم و کلاسِ "داستان‌نویسی" ثبت‌نام کردم. مثل همیشه مامان مخالف بود. مامان موافقِ داستان و نوشتن و اینطور چیزها نیست. مامان موافقِ آشپزی و طراحی دوخت و گل‌دوزی هست و موافقِ چیزهایی که در همین حوزه قرار بگیرن.‌ البته وقتی براش با هیجان متنی رو که نوشتم میخونم، کلی ذوق می‌کنه و به خودش میباله که منو داره. شده حتی پُز منو بده به خاله‌م که "رفیمون متنای قشنگی می‌نویسه" اما همیشه بهم یادآوری میکنه که یه روزی بالاخره ازدواج می‌کنم. یه روزی بالاخره باید آشپزی کنم و بالاخره یه روزی باید یه هنری به کار ببرم.
امروز فهمیدم من هیچی نیستم. هیچی نمیدونم. هیچ کتابی نخوندم و هیچی از فیلم‌های فاخرِ سینمای جهان رو نگاه نکردم. حتی امروز که توی کلاس صِدام می‌لرزید و دهنم خشک شده بود، فهمیدم برخلاف تصوری که همیشه داشتم، اعتماد به نفسِ خوبی هم ندارم.
اما امروز فهمیدم چقدر صاد رو دوست دارم و چقدر براش گفتنی دارم و چقدر برام گفتنی داره. چقدر حالمون باهم خوبه. چقدر پایه‌ی دیوونه‌بازی‌هاشم و چقدر پایه‌ی دیوونه‌بازیامه.
صاد وقتایی که دوتایی بلند بلند میخندیم میگه ده تا صلوات بفرستیم. میگه دوست نداره خنده‌مون به چیز دیگه‌ای تبدیل بشه. میگه اینطوری خدا هوامونو بیشتر داره...
نمیدونم این تفکرِ صاد از کجا نشات میگیره. نمیدونم تجربه‌ی تلخی از این قضیه تو ذهنش داشته یا نه. اما من چه قبول داشته باشم چه نه، آرامشِ بعدش رو خیلی دوست دارم. دوست داشتین با صاد زندگیتون امتحانش کنید...

+ پستِ تخلیه‌ی افکار بود. مباحث هم پراکنده. نمیخواستم از صاد بنویسم اما مگه میشه قلم برد و ازش ننوشت؟ مخصوصا نزدیکِ یک سالگی شدنمون :))

۱۵ نظر
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان