حالم بده!احوالم بده...

دانشگاه شروع شده ولی انگار واسه من تموم شده!اون اوایل فکر میکردم همه دانشجوها تنها هدفشون درس خوندنه ولاغیر!یعنی فکر میکردم عده کمی باشن که هدف دیگه ای داشته باشن ولی الان فهمیدم کاملا اشتباه فکر میکردم و کاملا برعکسه!!

این روزا حالم اصلا خوب نیست.حس میکنم جایی قرار دارم که نباید قرار میداشتم.حس میکنم تو جمعی که هستم،فقط "من"نمیتونم روابط خیلی خیلی خیلی نزدیکِ یه دختر با یه پسر رو درک کنم!

خوابگاه و بچه هاش خیلی واسم عذاب آور شده!نه میتونم ازشون جداشم و نه میتونم همراهشون باشم.

دیشب برای اولین بار تو خوابگاه گریه کردم.یادمه شبِ اولِ خوابگاه،همه گریه میکردن به جز من!ولی الان همه میخندن به جز من!!

یه مسئله دیگه هم خیلی ذهنم رو مشغول کرده...اینکه یکیو دوست داشته باشی ولی انگار نداشته باشی!!یا اون دوستت داشته باشه ولی انگار نداشته باشه!کلا مقوله "عشق"چیز عجیبیه!خوب؟:))


+واسم دعا کنید.دارم به مرز افسردگی نزدیک میشم...

+طاقچه ای که نشه توش حرفای دلتو"واضح"بزنی،باس بذاریش لب طاقچه گرد و خاک بخوره...

رفیعه ۴۱ نظر

ازدواج کردی؟!نه متاسفانه!

دیروز عقدی پسرعموم بود.وقتی رفته بودیم محضر،عاقد،مثل این بازیگرای هالیوودی بود!روحانی نبودا!!اصلا انقدر باحال خطبه عقد رو میخوند من رفته بودم تو خلسه!!انگار مثلن داشت شاهنامه خونی میکرد!!درون حد:))

بعد دخترعموم،به من برف شادی داده بود و سپرده بود که هروقت عروس خانوم بله رو گفت،من رو سرشون برف شادی بزنم!(این طور چیزارو معمولا میدن بچه ها و کوچیکترا :| نمیدونم فازش چی بود ک به من گفت!)منم منتظر بودم که بله رو بگن عروس خانوم.بالاخره گفت و منم خاااااااااالی کردم برف شادی رو!بعد عاقده دعوام کرد:( گفت این حرکات چیه خانوم محترم؟حالا منم جلو جمع استرسی شده بودم!گفتم:خوب خونواده دوماد امر کرده بودن منم اطاعت امر کردم!بعد ازم پرسید:شما ازدواج کردی؟!(خیلی یهویی بود!اصلا انتظار چنین سوالی نداشتم ازش!!)منم هول شده بودم و گفتم:

«نه متاسفانه!»

جمع منفجر شدا!!!!بعدم عاقد سرش رو تکون داد و انگار تاسف بخوره اون طوری بود:((


+خوب هول شدم من:| خیر سرم میخواستم بگم نه خوشبختانه:| عححححح:|

+تق -__-

رفیعه ۳۰ نظر

بگذار برایت بگویم عزیزکم

زیباترینم!بگذار برایت بگویم...

نه من تورا آنقدر که باید میشناسم و نه تو مرا.من حتی خودم را هم به زور میشناسم.چه برسد به توِ دهه هزار و چهار صدیِ موزمارِ(!)هفت خط!از اینکه زیادی رُک هستم،ناراحت نشوی عزیزکم.خوب راست میگویم.غیراین است؟!پس فی الحال لازم میبینم کمی پند و اندرزت دَهَم هرچند به نظرت خوشایند نیاید...

مهربانم!اینکه میگویند "عشق"معجزه میکند،حقیقت دارد.اصلا ذات "عشق"همین است.یکهو می آید و همه چیزت را از تو میگیرد و خرامان خرامان میرود پی دیگری و تو وقتی میفهمی چه شده که در بساطت،هیچ نداری.

میدانی جانِ من!"عشق"جرات میخواهد.عاشق که شدی،تنها دیگر تو نیستی!عاشق که شدی،باید عشق بورزی.عاشق که شدی،باید در وخیم ترین شرایط زندگی،لبخند بزنی به معشوقه ات تا نفهمد چه روزهای گندی را پشت سر گذاشته ای!باید تمام تلاشت را به کار ببری تا "او"را راضی نگه داری.عاشقی،بهار و تابستان و پاییز و زمستان نمی شناسد!مبادا "او"قدم زدن در باران را از تو طلب کند و تو از باران متنفر باشی!عاشقی،هوای سرد و گرم نمیشناسد.اگر با "او"باشی،هوای سرد،گرم میشود و هوای گرم،سرد.

عزیزترینم!هروقت به مرحله ای رسیدی که به تک تک کلماتم ایمان پیدا کردی،آن وقت برو و عاشق شو...


+نامه ای بود از طرف من به فرزند پسری ام

+هاجر جان!کجایی؟دقیقا کجایی؟....

رفیعه ۱۱ نظر

بین خودمون باشه!

هیچ وقت،هیچ وقت،هیچ وقت،با کسی که دوستش دارین،تو یه گروه نباشین!خوب؟


+I am angry & "you" know it:)


+جهت اطلاع اینم ضمیمه کنم که من هم جنس خودم رو عرض کردم!باز نیاین پی وی بگین شیرینی بده:|

رفیعه

شانس!



مثلا قصد کرده بودم معدلم بالای 18 شه:|

رفیعه ۳۱ نظر

:)

همیشه که صبر کردن،بخشیدن،ماندن و تحمل کردن به این معنا نیست که همه چیز درست میشود.لازم است گاهی وقت ها دست از این تظاهر کردن برداری!باید دست بکشی از بخشیدنِ کسی که هیچ وقت بخشیدنت را نفهمید.تا این بار در آرزوی بخشش تو باشد...

وقتی می مانی و میبخشی،فکر میکنند رفتن را بلد نیستی.باید به آدم ها از دست دادن را متذکر شد.آدم ها همیشه نمی مانند.یک جا در را باز میکنند و برای"همیشه"میروند...


+گریز دلپذیر اثر آنا گاوالدا

+گریه و زاری میکنی که وای داره میره یا رفت؟!مقصری دوست من!اگه میخواستی،نمیرفت!!

رفیعه

جن!

خواندن این مطلب برای بیماران قلبی و افراد زیر 15 سال توصیه نمیشود!خوددانید!بعدا باز نگید نگفتی!

دیشب ساعت حدودا 23:55

سرم حسابی درد میکرد.یعنی اگر یک دقیقه دیرتر میخوابیدم محتواش از دهانم میومد بیرون!دراین حد یعنی!!


امروز ساعت 2:30 بامداد

بیدار شدم.طبق عادت همیشگیم،گوشیم رو یه نگاه انداختم.دیدم هنوز بچه ها بیدارن در گروه.منم بهشون ملحق شدم.انیس گفت که یه کلیپی رو دانلود کنم و ببینم.خیلی ازش تعریف میکرد:| وقتی داشتم نگاه میکردم میدونستم که چیز وحشتانکی آخرش میاد.چون اولش یه آهنگ ملایم بود.با زیرکی تمام،صدای گوشی رو کم کردم.طبق پیشبینیم،آخرِ کلیپ،یک تصویر وحشت ناک اومد همراه با صدای جیغ:| به انیس گفتم:«خیلی خونوک بود!اصلا خدایی نترسیدم!چون قبلش حدس زدم شاید این طوری باشه!»و واقعا هم نترسیده بودم...


امروز ساعت 4:30 بامداد

خواب بودم.تو خواب،صدای گریه بچه میومد.بعد چشمام رو باز کردم.جو خونه واسم سنگین شده بود.انگار کل اتمسفر روم فشار میاورد!تنفس کشیدنم به شدت سخت شده بود.تاحالا قلبم به این شدت نزده بود.چشمام که باز بود،یه هاله ای بالای سرم میدیدم.ولی دقیق ندیدم که چیه!ولی بود!فهمیدم قضیه جدیه!خواستم "بسم الله"بگم اما واقعاااا نمیشد!زبونم بند اومده بود.ولی با هر زور و ضربتی شده بود،گفتم.اونم شکسته!

-"ب ب ب سم ال ال الله..."

تا اینو گفتم یهو رفت!منم مثل اینایی که بهشون شوک میدن،بعد یهو پا میشن،پا شدم!برق رو روشن کردم و روی تخت نشستم.حالا رحیمه(خواهرم) اومده میگه چی شده؟قلبت درد گرفته؟اصلا نمیتونستم حرفی بزنم.فقط به یک جا خیره شده بودم...هی میخواستم بگم "جن دیدم"زبونم نمیچرخید!از آخر رفت پدرم رو بیدار کرد!(پدرم به شدت خونسرد هستن!به شدت ها!)میگفتن:«عیب نداره!جن بوده دیگه.چیز عجیبی نیست!!!»من فقط به پدرم نگاه میکردم!خخخ

دیگه کل خونواده بیدار شدن.به پیشنهاد پدرم،رفتیم حرم.بعدشم بهشت رضا.


+امیدوارم واستون پیش نیاد چون خیلی حالت بدیه!

+رسول(برادرم)میگه:اینا دوستای منن!فقط راه رو گم کردن اومدن اتاق تو:|

رفیعه ۴۲ نظر

رادیو پاتوق قسمت هفتم



+هر انتقادی،پیشنهادی داشتین،درخدمتیم:)

+قسمت هفتم

رفیعه ۴ نظر

دوستِ مجازی رو عشقه!

صبح بیدار شدم.چای گذاشتم.وضو گرفتم.آماده شدم و رفتم ایستگاه اتوبوس.هندزفریم تو گوشم بود و آهنگ ستاره سینا حجازی رو گوش میدادم.همین طور که میخوند:«تو یه بار زنده ای پس حالشووو ببر!دل دل نکن.پرنده باش،پرواز کن و بپرررر»داشتم فکر میکردم واقعا راست میگه!هیچیِ این دنیا ارزش نداره که به خاطرش ذهنت رو بهش مشغول کنی و به خاطرش سردرد شی حتی!!!
داشتم به محل قرارمون نزدیک میشدم.اضطراب داشتم.ولی از نوع شیرینش!من زودتر رسیدم.یهو نگار از در ورودی خواهران همراه با غر غر های زیر لبش به خاطر گیردادن های خدام حرم،وارد شد:))
ی سلام احوال پرسی گرم کردیم.مامانش هم دیدم تازه!خیلی خانوم ماهی بودن^__^
رفتیم زیارت.کلی حرف زدیم.کلی کیف داد.جاتون خالی:)
رفیعه ۲۱ نظر

خیلی دور،خیلی نزدیک

شاید یک روزی بیاید که باهم برویم مغازه عطر فروشی.تو عطری را انتخاب کنی و در مقابل بینی ام بگیری که بویش برای من آشنا باشد.با اینکه از خوش بوترین عطرهاست،ولی من بگویم خوب نیست.و در مقابل چشمانِ خیره شده تو به من،بروم دست بگذارم بر روی عطر دیگری که برایم آشنا نباشد!

تو برایم از خاطراتت با سعید بگویی و من مدامی که اسم سعید را میشنوم،قلبم به تپش بیوفتد.و من بگویم از بازیگوشی هایمان با سارا.و تو به دقت به حرف هایم گوش کنی.

تو بگویی سعید بهترین دوستت بوده و من به اجبار سر تکان دهم و تایید کنم.و تو از همسر سعید بپرسی.و اینکه آیا از زندگی اش راضی هست؟!


و در راه بازگشت به خانه مان،من به سعید فکر کنم و تو به سارا...

رفیعه ۲۰ نظر
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان