شما هم تبریک بگین، خوشحال میشه



یادم نمیاد دقیقا اولین بار کِی بود. چند شنبه بود و ساعت داشت روی چه دقیقه‌ای تیک‌تاک می‌کرد. یه توپولوی قد کوتاهِ احساساتی که با صدای بلندش، کل خوابگاه از دستش عاصی بودن. وقتی می‌خندید، دندونای مسواک نزده‌ش دیده می‌شد. چشاش ریز تر از حد معمول می‌شد و پره‌های بینیش از هم فاصله می‌گرفتن. بعضی وقتا می‌رفت تو غار تنهاییش و هیچ‌کس جراتِ نزدیک شدن بهش رو نداشت. وابستگیش به خونواده‌ش بیشتر از حد طبیعی بود. اونا خیلی آدم حسابش می‌کردن که ما، این کار رو نمی‌کردیم. :))
به هر چیز خوردنی‌ای علاقه داشت. معمولا با بیانِ جمله‌ی "بچه‌ها پایه‌این امشب شام ماکارونی بخوریم؟!" علایق خودش رو بیان می‌کرد. (شما می‌تونید به جای ماکارونی، هر خوراکیِ دیگری، تاکید می‌کنم؛ " هر خوراکیِ دیگری" بذارید)
اون برای کاهشِ محسوسِ وزنش، قره‌قوروت و کشک می‌خورد و علاقه‌ی زیادی بهش داشت که البته توسطِ فرد دیگه‌ای در خوابگاه، بلعیده می‌شد.
مثل خودم، سلایق عجیبی در انتخاب آهنگ داشت و با آهنگ‌های قریِ قدیمی حال می‌کرد. 
اون با معرفت‌ترین، کمدین‌ترین، تهدید کننده‌ترین، سلطانِ تایپ با سرعتِ 150 کلمه در ثانیه، صاحبِ قدرت در استفاده‌ی به موقع از استیکر، پادشاهِ استفاده از کلمات رکیک و زننده، پاک‌ترین و خوش‌قلب‌ترین طاهره‌ی دنیاست.

+ تحویلت گرفتم چون تولدته هم‌اتاقی :)

۱۵ نظر

یه وقتایی منتظر کسی باش

بیشتر از هرکسی تو این دنیا دوسِت دارم. خودتم بیشتر از هرکسِ دیگه‌ای اینو می‌دونی. می‌دونی که هرقدرم که بگذره، هیچکی به اندازه‌ی نصفِ دوست داشتنِ منم دوسِت نخواهد داشت. امروزم مثل دیروز دوسِت داشتم. امروزم مثل وقتایی که از دلتنگی، ازت بدم میاد و بهت فحش میدم، مثل وقتایی که بچه میشم و منتظرم نازمو بکشی، زمانیکه گفتم نمی‌خوام ببینمت، به زمین و زمان فحش دادم. که آخه چرا اینو گفتم؟ اگه نبینمت چی؟ طاقت میارم؟ اگه واقعا فکر کنی از ته دلم گفتم و نیای چی؟ خودمو می‌بخشم؟
که اومدی اما. اما من مثل وقتای دیگه، می‌خواستم از دور بدوم سمتت. که بغلت کنم. که این دوریِ یک ماه و خورده‌ای رو فراموش کنم و فقط تو همون لحظه، محبوس بشم. نه به حرفای قبلیم فکر کنم، نه به حرفایی که قراره بزنم. نه به حق داشتن یا نداشتنم فکر کنم، نه به نگاهِ عابرا که این همه مدت تو رو سفت بغل گرفتم.
می‌خواستم اما نشد. می‌خواستم مثل وقتای دیگه، دستت رو محکم بچسبم. می‌خواستم شروع کنم به صحبت کردن از امروزم. از اینکه تو مسیر کیو دیدم بگم. با خنده‌های بلند که همه نگاهمون کنن. ولی نگفتم. نگفتم و نگفتی. تا رسیدن به خونه، چیزی نگفتی و نگفتم. اما من مثل هر وقت دیگه‌ای، دوست داشتم بهت نگاه کنم. وقتی کنار هم راه میریم هم بهت نگاه کنم. اینم نشد. امروز نگاهم کم بهت افتاد. امروز روزِ متفاوتی تو تقویم عشقیمون بود. امروز با روزای دیگه‌مون فرق داشت. فقط "تو"، فرقش رو می‌دونی...


+ کاش دائم بودی کنارم...

۱ نظر
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان