تکیه بر دیوار دادم تا نلرزد شانه ام اما...

من فکر میکنم هیچ کس به اندازه ی #اون منو نمیفهمه . هیچ کس به اندازه ی #اون از اسرارم آگاه نیست . میدونی ؟! بعضی حرفارو نمیشه گفت به خیلیا اما میشه سر #اون داد زد ، غرغر کرد و منتظر فیدبک منفیش نبود . میشه بدون اینکه بترسی از قضاوت کردن هاش ، بهش بگی چه مرگته . بگی دست خودت نیست خیلی از این اتفاقا . بگی خیلی تلاش کردی درست شه گرفتاریا ولی نشد . حتی بدون هیچ خجالتی ، بهش بگی از دوری سه چهار ساعته ازش ، واقعا به تنگ اومدی و دلت هواشو کرده حسابی .
ولی آخرش، انقدر خری که میتونی به صفحه ی سفیدی که روو بروته زل بزنی و #دیوار_ترین_دیوار زندگیت رو ، فقط به جرم جواب ندادن هاش بهت ، ویرون کنی ...

رفیعه

تورو خواب دیدم ، بیا زود باش...

خواب دیدم جای یه پرتگاه ایستادم . یه پرتگاه خیلی خیلی عمیق . مه بود . باد شدیدی ام میوزید . همون لحظه یه بی وزنی حس کردم . انگار تسلیم شده بودم . تسلیم باد و وقایعی که "اون" فرستاده بود از طرف خودش . با خودم زمزمه کردم " دیگه بهت ایمان ندارم" . نمیدونم چرا ولی اون لحظه ، انگار واقعا بهش ایمان نداشتم . انگار ، انگار رها بودم . فارغ از هر ترس و پیشامدی که ممکن بود منو تا کام مرگ فرو ببره . منتظر یه اتفاق بودم . منتظر یه شی یا شایدم یه آدم . نمیدونم دقیقا چی بود . یهو هوا کامل دگرگون شد . مه کم کم داشت میرفت . یه جوری ام داشت میرفت . انگار یه جاروبرقی عظیم الجثه ، داشت اونو هووورت ، میکشید توو خودش ! بدنم یخ کرد . داد زدم سرش . هیچ وقت تاحالا اینطور ، سرش داد نزده بودم . جالبه همیشه پشیمون میشدم از داد زدن سرش اما این دفعه ، نه . با اینکه اوضاع داشت آروم می شد اما ترس برم داشت . واقعا توو خواب ، ترسو حس میکردم . دوست داشتم سریع تموم شه این اوضاع . دوباره سرش داد زدم اما اون بازم جواب نمیداد . عصبیم کرده بود . خواستم خودم اقدام کنم . با حرص بهش گفتم " دیگههه تمووومههه!" . خودمو پرت کردم پایین پرتگاه . قشششنگ داشتم جون دادنم رو به عینه ، میدیدم . خوشحال بودم اما ناراحتم بودم . میترسیدم اما شجاعت ، باعث شده بود کارم رو عملی کنم . شایدم حماقت !!
و بعد همون لحظه الناز گفت " رفیعه ! درست بخواب . الان از تخت میوفتی پایین "...

رفیعه ۱ نظر

خاطره بازی با مراقب های امتحان

● دوستم تعریف میکرد :
« هیچ وقت ، حتی فکرشم نمیکردم یه مراقب لوچ بتونه یک تنه، کل سالن آمفی تئاتر رو کنترل کنه و نذاره احد و ناسی تقلب کنه ! »
خندیدم و گفتم :« چطور ؟! » گفت : « داشت به یکی دیگه نگاه میکردا اما تا میومدم با کناریم مشورت کنم ، میگفت "سرت روو برگه خودت باشه" ! اصلا نمیدونی چه اوضاعی بود . تکلیفت باهاش معلوم نبود که داره کجارو دید میزنه ! اما من از اون زرنگ تر بودم » . با تعجب گفتم : « مگه چیکار کردی ؟! » گفت : « منم به برگه کناریم نگاه میکردم ، تا میومد گیر بده ، میگفتم "خانووم ! من دارم شمارو نگاه میکنم" اونم منو درک کرد به واسطه ی لوچ بودنش و تا آخر تونستم از روی برگه دوستم همرو بنویسم... » :))

● امروزم یه مراقب داشتیم از دسته ی فرفره سانان ، با وزن تقریبی 40 کیلو که با اون مانتوی گشادش ، وقتی یکی از آخر کلاس سوالی میپرسید و این میرفت پیشش ، وسط راه عینهو فرفره برمیگشت اول کلاسو نگاه میکرد :| انقدرم این عملو سریع انجام میداد که چند بارم باد مانتوش به برگم خورد و افتاد :| اصلنم نتونستیم تقلب کنیم :| صفر میشم فی الواقع :|

• خیلی خونسردم ! انگار اصلا اتفاقی نیوفتاده ! ولی به قدری این اتفاقی که واسم افتاده سهمگینه ، که امیدوارم به خیر و خوشی تموم شه! شمام امیدوار باشین و التماس دعا و اینا...
• ضمنا اگر خاطره ای از مراقب هاتون دارید ، از بازگوییش دریغ نفرمایید.

رفیعه ۲ نظر

کاش



کاش می شد خاطرات هم به همین راحتی از ذهن آدما پاک می شد ...

رفیعه

آرام تر از همیشه

تصور کنید تولدتونه. به مراقبتون که از قضا ، استاد همون درسی هست که شما سرجلسه ی امتحانش هستید ، همین مسئله رو عنوان میکنید . با عجز و لابه ای که در چهرتون موج میزنه هم ، عنوان می کنید . به طور مثال داریم :
+ استاد :( امروز تولدمه :( اگر لطف کنید پنج نمره هدیه بدید :( تا عمر دارم این محبتتون رو نه تنها فراموش نخواهم کرد :( بلکه به عنوان بهترین هدیه ی زندگیم :( :( :( ازش یاد میکنم :((((

بعد مراقبتون، که از قضا استاد همون درسی هست که شما نخوندید و الان دارید اینگونه خودتون رو به در و دیوار و کیف و کتاب میزنید ، با پوزیشنی سرشار از اعتماد به نفس میفرمان : "همینکه سعادت تبریک گفتن از جانب منو داشته باشی ، بهترین هدیه ی عمرته !! "

همون روز ، تنها با تفاوت زمانی چند دقیقه ، به طور کاملا اتفاقی ( که حالا یکی از پسرا وسط امتحان غش کرده بود و خب مجبور بودن همه بیان سروقتش! ) رئیس دانشگاهتون رو میبینید و مثل ملخ ، با یک حرکت آکروباتیک ، خودتونو میرسونید بهش و باز هم عجز و لابه که " درخواست پذیرش مهمان دارم..." و این مرد کوتوله ی کچل منفور مذکور ، ضمن عصبانیتی که توو چهرش هویداس ، داد میزنه :" چند دفعه بهت بگم خانووم ؟! میفهمی زبونمو ؟! بهت گفتم مراحلشو یه بار ..." و شما طی نطقی قرا اعلام میدارید " بله فرمودید . اما لطفا اجازه بدید عرایضم تموم شه"  و چنااااان نگاااااهی به معاونش میکنه که انگار بهش گفتید " مردک کوتوله ی کچل منفور مضحوک( جمع خونوک!) !! "
و بعد بغض گلوتونو فشار میده :( دوست دارید همونجا با کیفتون بزنید توو سرش و بهش بگید " این طرز صحبت با یک خانوم متشخص نیست آقاااا " و آرزو میکنید ای کاش امروز بیست و دوم نبود و ای کاش تاریخ هیچ بیست و دومی نداشت مثلا :|
بعد وقتی دوستاتون بهتون تبریک بگن بیست و دوم رو از طرق مختلف اعم از حضوری ، غیر حضوری، پیامک ، تلگرام ، پیام خصوصی ، پست وبلاگی و زنگ ( که این دوتای آخر خیلی خیلی چسبید ) ، نه تنها حرف قبلیتون رو پس میگیرید که حتی بیشتر از پیش عاشق خودتون و بیست و یک سالگیتون و رفقای فابتون میشید :))

رفیعه ۱۱ نظر

من که در سر هوس صحبت جانان دارم*

من نه حامله م که هوس پاستیل یا لواشک کنم ، و نه دختر بچه ی پنج شیش ساله م که نق بزنم و پافشاری کنم روی خریدِ عروسکِ پشتِ ویترین یا مثلا کیکِ باب اسفنجی که شیرینی پز ، الحق و والانصاف با تزئین زیباش ، دل هر بیننده ای رو آب میکنه !

من نه هوس آغوشِ گرم کردم توو این سوز و سرمای زمستون و نه هوس شوالیه ای که با اسبِ مشکیش ، وقتی که در حال قدم زدن توو جنگل ، مشغول تمشک چیدنم ، بیاد و بلندم کنه و من بشم شاهزاده ش!

من فقط و فقط هوس صدایی رو کردم که از پشت گوشی بپرسه " خوبی ؟! " . این صدا ، نه ازم جواب سوالاتِ درسِ فلان استاد رو میخواد و نه میخواد که در اوج گرفتاری های شخصیم ، به درد و دل احمقانه ش گوش بدم و منم ازاینکه ششصدمین بار متوالی ، از ششصدمین عشقش شکست خورده ، دپرس بشم و دلداریش بدم !



من صدایی رو میخوام که در اوج ناامیدی از همه چی و همه کس ، در اوج خستگی ناشی از خوندن مکاتب اگزیستانسیالیسم و پراگماتیسم و ماتریالیسم و هزار کوفت و زهر ماریسمِ دیگه ی فلسفه ی استاد "شین" ، بیاد و نجوا کنه و این منِ بی حوصله رو برای ثانیه ای ، برای دقایقی ، ببره با خودش. ببره با صداش به یه جای امن . یه جایی که فقط خودم باشم و خودش ! بعدم وقتی دکمه ی پایان مکالمه رو زدم ، دلم غش و ضعف بره براش و هزار و یک بار از خدا ، بابت داشتنش ، تشکر کنم!


گرچه از دست غمت حال پریشان دارم

نکنم ترکِ غم عشق تو تا جان دارم

جان چه باشد که از او دل نتوانم برداشت

من که در سر هوس صحبت جانان دارم...*

"منصور حلاج"

رفیعه ۹ نظر

نیازمندی ها

بیاید قبول کنیم که آدم ها وقتی به یه حدی از صبر و تحمل رسیدن و اون حد رو رد کردن ، این حق رو دارن که عصبانی بشن. زمانی که عصبانی شدن ، شما "باید" این حق رو بهشون بدید که ممکنه دست به خریت بزنند .دست به خریت بزنند و بعد پشیمون بشن . اما بیاید قبول کنیم که پشیمونی صرف، فایده نداره .بیاید قبول کنیم که میشه ایستاد ،میشه جنگید و میشه همه چی رو از نو درست کرد . بیاید قبول کنیم که همونطور که در زندگی هممون ، صبر هست ، به همون اندازه هم عصبانیت هست ! و به همون اندازه ی صبر و عصبانیت ،خریت ! دوزش ممکنه فرق کنه فقط. اونم به فراخور زمان و شدت هر کدوم.
بیاید به خاطر خریت های ریز و درشتمون ،خودمون رو ویران نکنیم که به والله ارزش نداره .
بیاید یاد بگیریم از خریت هامون، چطور " درس بگیریم". نه اینکه هی تکرار کنیم و گند بزنیم به زندگی مون...


● به یک نفر جهت یادآوری این متن ، به خودمان ، نیازمندیم!

رفیعه ۱۴ نظر

به قول داداچمون سین.عین:



کیف توو این امتحاناتو ، هرچی که هست :|

رفیعه

اینم از مسئولین دانشگاه !

+ میگه : چرا ازدواج نمیکنی ؟!
- میگم : چرا ازدواج کنم ؟!
+ : مگه نمیخوای مهمان بگیری ؟!
- : خب؟!
+ : ازدواج کنی ، سه سوته مهمانتو گرفتی !
- : :| :| :|


● کلا چیستی و هستی و ماهیت ازدواج رو در ذهنم نابود کرد ! :|
رفیعه

اعتراف نامه

یادم است حدودا هفت یا هشت سال داشتم که بچه ی همسایه مان می آمد خانه مان . مادرش کار میکرد و او را به مادرم سپرده بود . چه کارش را نمیدانم ؛ مهم هم نیست قطعا ! اما اکثر اوقات ، بچه ی همسایه مان خانه ی ما بود . مادرم از آن زمان علاقه ی زیادی به بچه داشت. حتی الان ، هنوز منتظر نوه دار شدن است !! :)
بگذریم . مادرم به بچه ی همسایه مان خیلی توجه میکرد . هرچه به من میداد ، به او دوبرابر! هر عروسکی به من میداد ، به او جدیدتر! هر محبتی به من میکرد ، به او بیشتر! خب من هم بچه بودم و اینگونه رفتار ها ، برایم عذاب آور!
این بود که تصمیم گرفتم بچه ی همسایه مان را بترسانم ! گمان میکردم میرود و پشت سرش را هم نگاه نمیکند . گمان میکردم دیگر مادرم ، فقط و فقط من را دوست میدارد و برای خودِ خودم ، چیز های خوشمزه درست میکند و من دیگر مجبور نیستم آنها را با کسی شریک شوم !
یک روز ، بچه ی همسایه مان خواب بود . مادرم هم در آشپزخانه ، داشت خوراکی های خوشمزه میپخت . فرصت را غنیمت شماردم و رفتم بالای سر بچه ی همسایه . محکم تکانش دادم . چشمانش را باز کرد . با تعجب و هراس نگاهم میکرد . یک لحظه پشیمان شدم و خواستم "پیش پیش" بگویم و دوباره بخوابانمش ! اما تصمیمم را گرفته بودم . همانگونه که با چشمان درشتش نگاهم میکرد ، لپ هایم را باد و چشمانم را گشاد کردم ! اینکه شاخ گذاشتم برای خودم یا نه را ، ناموسا یادم نمی آید :| اما بچه ی همسایه حسابی ترسیده بود . زد زیر گریه . من هم فرار کردم و رفتم پیش عروسک هایم . مادرم آمد و هرکاری کرد ، نتوانست ساکتش کند . زنگ زد به مادرش و ...
چند روز بعد ، مادرِ بچه ی همسایه ، آمد خانه مان. گفت که بچه اش تب شدید کرده و اصلا اوضاعش خوب نیست . دکتر ها هم علتش را نمیدانند .
من این ها را میشنیدم ولی جرات حرف زدن نداشتم . میدانستم اگر بگویم کار من بود ، مامان حسابی از دستم دلخور می شود و من به هیچ وجه ، تحملِ ناراحتیِ مامان را نداشتم . پس سکوت کردم. بعد از مدتی هم شنیدم بچه ی همسایه خوب شده. اما مامان و بابای بچه ی همسایه از آنجا رفتند و ما دیگر ندیدیمشان .

حالا روزگار چرخیده و چرخیده ، یک بچه ی همسایه ی دیگر پایش به خانه مان باز شده ! برای ترساندنش ، راه بهتری سراغ دارید؟!

رفیعه ۱۶ نظر
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان