شب گذشته،ترمک ها به اتاقمون وارد شدن.آخ که چقدر به اینا میخندیم ما:))مثلا شام که خوردیم،هی به هم تعارف میکردن که "اجازه بدین من ظرفاتونو بشورم" یا "بفرمایید چایی میل کنین" یا حتی "اجازه میدین روی تختتون بشینم؟!"
امروز باز هم دقیقه نودی،حاضر شدیم!و باز هم استاد دیانت به بنده تیکه انداخت به دلیل دیر رسیدن:| و در ادامه ،از من خواست تا ویژگی های منفی خودم رو (که جلسه پیش گفته بود بنویسم و از 5 نفر بپرسم) بخونم.بعد هم با چند سوال چالشی،که بنده قادر به پاسخگویی اونها نبودم،گیرم انداخت:|
یه جا گفت"اون ویژگی ای که بقیه بهش اشاره کردن ولی خودت فکر میکنی اون ویژگی رو نداری،بگو"!منم با کمال اعتماد به نفس،اظهار داشتم"بی استعداد در آشپزی"!!!!که همون جا،دوستان خوابگاهی،کم مونده بود کفش هاشون رو به سمتم پرتاب کنن!!ولی منم کم نیاوردم و گفتم"استاد!بچه ها به من بها نمیدن وگرنه آشپزیم در حد آقای سامان گلریز هست"!!:))
کلاس بعدی با استاد صیاح بود.خیلی یهویی گفت "شما بیاین اینجا؛از جلسه پیش هرچی گفتیم،بگین" که خب منم چون ویس استاد رو گوش کرده بودم و نوت برداشته بودم،با اعتماد به نفس بالا تونستم از پسش بر بیام!!
دیگه کلاس نداشتیم و به قدری هوا خوب بود که به پیشنهاد سمیرا،به همراه الناز،از دانشگاه تا خوابگاه ،پیاده اومدیم!(راهش خیلییییی هست)هندزفری به گوش،باد میخورد توو صورتمون. ابر ها هم با ما همراهی میکردن!در راه،عکس های هنری هم گرفتیم!از اینا که به افق خیره میشن!=))
یه سر به کتاب خونه مرکزی هم زدیم و من عزمم رو بیشتر جزم کردم که از الان ،منابع ارشد رو مطالعه کنم.در آخر هم خسته و کوفته اومدیم خوابگاه.مثل جنازه افتادیم.آخر شب،محفل غیبت کنون راه انداختیم و درباره ی یکی از ترمکا(که به شدت پررو هست) به بحث و تبادل نظر پرداختیم!