از ما تا من؛ از من تا خودم!

ما:
تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد که نتیجتا باعث شد به خودمون بیایم کمی. بفهمیم تا اینجا برای هم چه کردیم و از اینجا به بعد، قراره چه کنیم. اما تنها مسئله‌ی زجرآورِ این اتفاق، فراق بود. چیزی که تحملش برای جفتمون (مایی که حتی زمانیکه پیش هم بودیم، بازم دلمون تنگ می‌شد برای هم) سخت بود. برای درکِ درستِ عمقِ دوست داشتنِ ما، همینو بگم که تو این مدت، ما حتی نمی‌گفتیم چقدر تشنه‌ی دیدار همیم. نمی‌گفتیم که طرف مقابل، بیشتر دل‌تنگ نشه! اما همیشه من بودم که دلم می‌ترکید و به زبون میاوردم. صاد هم دستامو می‌گرفت، پیشونیمو می‌بوسید و می‌گفت:" غصه نخور ماهم، وصال نزدیکه".

من:
گیر کردم توو یه سیاهچاله. هم دلم می‌خواد اون تو باشم، هم دلم برای نور تنگ شده. این هفته هم نرفتم دانشگاه. آخه پسرِ خوب! چطوری قدم بزنم تو سطحِ شهری که تو نباشی زیرِ آسمونش؟!
مدتیه ناامید شدم. واقعا میشه زندگی کرد جایی‌که یه عده دارن هر روز حریص‌تر می‌شن برای پول و یه عده هم هر روز فقیر تر؟ بعد چطوری آدم بالا نیاره؟

مجدد من:
خیلی دلم می‌خواست بنویسم. از چی و از کی مهم نبود. فقط دلم نوشتن می‌خواست. نمی‌تونستم. ساعت‌ها به صفحه‌ی سفید خیره می‌شدم اما این، تنها کاری بود که می‌کردم. صاد این آهنگ رو فرستاد. نتیجه‌ش هم شد این پست. هرچند مزخرف، هرچند مسخره!

۵ نظر
نسر ین
۰۷ مهر ۲۰:۳۲
اه لعنت به دوری
:(

پاسخ :

بشماااااار :(
غمی ‌‌
۰۷ مهر ۲۰:۵۹
به دور از همه شعارها نداشتن‌ها و نرسیدن‌هاست که داشتن‌ها و رسیدن‌هارو بامعنی می‌کنه

پاسخ :

اتفاقا صاد هم میگه بعدا قدر با هم بودن و وصال رو بیشتر میدونیم. میگه حتی دلت برای این روزا تنگ میشه! نمیدونم...
آسـوکـآ آآ
۰۷ مهر ۲۲:۴۴
بَه ببین کی اومده
الهی که دوری زودی تموم شه و وصال خیلی خیلی خیلی نزدیک

پاسخ :

قوربونت خب ^__^
آمین :(
مرد مُفرد
۰۷ مهر ۲۲:۵۳
نوشتن باید هدفمند باشه نه بی هدف و بی برنامه
چون انگیزه رو می بره

پاسخ :

عه چه جالب ●__○
moones rohani
۱۱ مهر ۱۱:۴۶
یادم میاد قبلنا (ینی قبل اینکه انقد تباه شم:))
سر هر مسئله کوچیکی میرفتم مینوشتم
تا خالی شه احساساتم
همه شونو
چه خوشحال کننده چه ناراحت کننده
اونقد مینوشتم که خالی شم
بضی موقعا ده پونزه صفحه میشد و من تا خالی نمیشدم هیچیو نمیفمیدم!بی وقفه مینوشتم!
نتیجش شده پن شیش تا دفتر!اونم از دوم راهنماییم..
کلی خاطره هس هر چن چرتو وپرت که حال دیدن بعضیاشونم ندارم
ولی باخودم میگم بزا باشن بمونن بنویسم همینقد چرت همینقد بی معنی فقد بنویسم..
چون ننویسی فقد داغانیت میمونه و بس:|
هر کاری عشقت میکشه بکن :)

پاسخ :

منم دارم از همین دفترا! مال من از دوم دبستانه :))))
دوران جاهلیتم هم داشتم که مامانم خوند البته :| :| =))

داغانیت :))) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان