حسرتی به نام ماتیلدا!

• داشتم به این فکر می‌کردم که تا حالا تو زندگیم حسرت چیزی رو داشتم؟!
تو همین فکرا بودم که عکس دوستم رو در اینستا دیدم. با بچه‌های کلاس اولی عکس انداخته بود و به عنوان اولین سال تدریسش، کلی خوشحال بود. بهش تبریک گفتم. گفتم حتما موفق میشی. گفتم خوش به حالت! تا اینو تایپ کردم، انگار جواب سوالم رو گرفته بودم. مغموم شدم و از اینکه نتونستم به خواسته‌م برسم، عصبی. بعد که فکر کردم، دیدم من پرستاری هم خیلی دوست داشتم. هنوزم دوست دارم البته. چند روزِ پیش که مامان‌بزرگ سکته کرده بود، با یه حسرت زیادی، به پرستارا نگاه می‌کردم. حرکاتشونو زیر نظر داشتم. حتی دلم می‌خواست کمکشون کنم و دستیارشون باشم!
بعد به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونم حسرت‌های زندگیم رو بذارم کنار. با اینکه گاهی اذیتم می‌کنن، اما دوستشون دارم. حس خوبی ازشون دریافت می‌کنم.

• در راستای هدف بزرگی که امسال داشتم، فیلم لئون رو دیدم. قبلش صاد زیاد تعریف می‌کرد. می‌گفت فیلم خوبیه، حتما ببین. و وقتی صاد اینو میگه یعنی واقعا فیلم خوبیه و واقعا باید دید!
وقتی فیلم به اتمام رسید، ازم پرسید: "به نظرت لئون عاشقِ ماتیلدا شد؟!"
یه لحظه مکث کردم. شک کردم وَ فکر کردم.
گفتم :" به نظرم چیزی فراتر از عشق بود. طوریکه خودش رو فدا کرد. خیلیا عاشق همن اما اگه پاش بیوفته، به مرحله‌ی نابودی برای عشق، نمی‌رسن!"
گفت:" آفرین. دیدگاه جالبیه. من همیشه اینو از کسایی که دیدن فیلم رو می‌پرسم. برام جالبه"
گفتم:" آره جالبه. میدونی؟! قبلش لئون یه آدم جدی و خشک بود که کاملا همه چیش رو نظم و ترتیبه. مثلا اونجا که نشون می‌داد با وسواس، اتو می‌کنه لباسشو، یا گلش رو هر روز صبح می‌ذاره لب پنجره و ازش مراقبت می‌کنه و...
بعد ماتیلدا وارد زندگیش شد و معادلاتش رو بهم زد. یکنواختیش رو بهم زد. لئون اینجا بود که فهمید می‌شه یه طور دیگه هم زندگی کرد. می‌شه یه طور دیگه هم ببینی زندگی رو. حتی مثلا شبا با چشم باز می‌خوابید. تا حالا روی تخت نخوابیده بود. بعد که ماتیلدا اومد، بهش گفت می‌شه روی تخت هم بخوابی! و کلا نظر لئون رو تغییر داد چون فکر می‌کرد خوابش نمی‌بره اگه روی تخت باشه! اما ماتیلدا بهش گفت خروپف هم می‌کردی حتی! که یعنی خوابیده بوده... در کل، به نظرم اگه کسی بیاد توی زندگیت که تو رو از اونچه که بودی، به اونچه که تاحالا نبودی تبدیل کنه، یعنی عشق!" 


• پراکنده‌س، می‌دونم. اگه چند وقت اینطوری بنویسم، به انسجام میرسم. پس تا اون موقع پوزش...

۱۱ نظر
ماریا
۰۸ مهر ۱۹:۲۵
اسم فیلم همون لئون هست؟!؟! بنظر فیلم جالبی میاد. دلم خواست ببینمش...

پاسخ :

Leon: The Professional
یا همون لئونِ حرفه‌ای، محصول سال 1994

حتمااا ببین. ژان رنوی عزیز و ناتالی پورتمنِ دلبر بازی میکنن. البته پورتمن اینجا دختر بچه هست ^__^
غمی ‌‌
۰۸ مهر ۱۹:۳۱
جمله آخر از نظر من این‌طوریه: اگه کسی بیاد توی زندگیت و تو رو از آنچه که هستی به آنچه که باید باشی تبدیل کنه یعنی عشق...

پاسخ :

اینم میشه :)
محسن رحمانی
۰۸ مهر ۱۹:۴۲
خیلی ها توی زندگیشون حسرت خیلی چیزهارو میخورن خصوصا چیزهای ازدست رفتشون .باید قدرشو موقعه ای
که داریمش وفرصتشو داریم بدونیم.باید چیزهایی رو که دوستداریم برای داشتنشون یا به دست آوردنشون تلاش کنیم.

پاسخ :

صحیح!
آوو کادو
۰۸ مهر ۱۹:۴۴
هیچ کس جز ژان رنو نمیتونست دوست داشتن این مدلی رو بازی کنه!
دوست داشتن خالی از تمایلات جنسی تو سینمای غرب خیلی کمیابه...

پاسخ :

بینطیره این بشر ^__^
خدا حفطش کنه :)
ح م کامران نیرومند
۰۸ مهر ۲۱:۴۳
سلام، خیلی ممنون که خاطره های قدیمی رو زنده کردی.
فیلم لئون یا حرفه ای با کارگردانی لوک بسون واقعا منظره ای زیباست که هر وقت ببینی ارزش دیدن داره.

پاسخ :

قوربونت! مرسی توضیحات :)
آسـوکـآ آآ
۰۸ مهر ۲۳:۰۱
واقعا تعریف درستی از عشقه.

پاسخ :

تعریف غمی هم دوست داشتم ^__^
صبورا کرمی
۰۹ مهر ۰۶:۲۷
حسرت هیچی رو نخور. الان برای آینده تلاش کن
عشق جالب و هیجان انگیزه... 🙂

پاسخ :

آینده هم مبهمه عاخه اینجا :|
به شدت :))
ناشناس
۰۹ مهر ۰۷:۵۲
عشقش پدرانه بود. دوست داشتن خالی برای دل خود نبود. عشق همراه با فداکاری، خواستن صلاح و خوشبختی بچه فارغ از اینکه برای خودشون چی پیش بیاد، کاریه که پدرها میکنن.

پاسخ :

آفرین. همینطوره...
بانوچـ ـه
۱۰ مهر ۱۹:۳۹
پراکنده نویسیتون رو هم دوست داریم خانم.

+ بنظرم در بعضی موارد و نسبت به بعضی چیزها اینکه حسرت بمونن بهتره تا تبدیل بشن به خاطره یا اتفاق یا تصمیم بد و تلخ و اشتباه توی زندگی.

پاسخ :

خب ما قوربونتونم میریم :)

+ اوهوم. ولی جدا کاش آدم چند تا زندگی داشت. اول اون زندگی‌ای که الان توش هستیم و بعد زندگی توی همین دنیا، با به تحقق پیوستنِ آرزوهایی که داریم...
moones rohani
۱۱ مهر ۱۱:۳۸
الان من گاه جای تو بودم مینوشتم :

امروز یه فیلم دیدم که یکی خیلی تعریفش میکردو اینا
خوشم اومد خوب بود
بعدشم کلی باهم راجبه فیلمه حرف زدیم که فمیدیم دنیا چقد قشنگه واینا

تمام!

اول گفدم حوصله خوندنشو ندارم ولی همین طور ک هی خوندمش پی بردم که چقد خوب میتونی بنویسی دیگه!
کلیم خوب بود اصن

پاسخ :

عزییییزم :))
خب تو کلی می‌نویسی، من جزیی. وگرنه در خوب نوشتن تو که شکی نیست اصلا ^__^
هانا
۱۲ مهر ۱۵:۴۴
من هر وقت این فیلم رو میبینم باهاش گریه میکنم . تقریبا از 3 سال پیش که اولین بار دیدمش ، ماهی یه بار این فیلم رو میبینم و هی گریه میکنم .

پاسخ :

حتما باهاش همذات پنداری عمیقی داری :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان