حقِ ان‌تخاب

تو این دو دهه‌ی زندگیم، هیچ‌وقت نشده چیزی رو خودم انتخاب کنم. همیشه بقیه نظراتشون رو بهم تحمیل میکردن. نمیدونم این با هر چیزی مخالف بودن، قانونِ دهه شصتی‌ها بود یا نه؛ ولی روی هر وسیله‌ای دست میذاشتم، خواهرام انگِ بی سلیقه‌گی بهم میزدن و منم که طفلی صغیر بودم، تاثیر میپذیرفتم ازشون و نظرم تغییر میکرد!
من اونقدر طفلکی بودم که هیچ‌وقت نشده بود مامان راجع به چیزی ازم نظر بپرسه! هیچ‌وقت تو عمرم روی چیزی دست نذاشتم که همه خوششون بیاد. همیشه سلیقه‌م با بقیه متفاوت بود. اینو بابا هم میدونست. به خاطر همین، حوصله نمی‌کرد باهام بیاد خرید. یا اگه میومد، من باید خیلی زود انتخابم رو می‌کردم که البته بازم با مخالفت روبرو می‌شد. انقدر این انتخاب نشدن و ترس از اون پُر رنگ شده بود که از خرید متنفرم بودم/هستم. از هرچیزی که بخوام انتخاب کنم متنفرم. از تصمیمایی که میخوام بگیرم، ترس دارم. که مبادا خوب نباشن، که مبادا خونواده مخالفت کنن. یا حتی وقتی با دوستام میرم خرید، میترسم بگم از این کفش خوشم میاد. این پیراهن چقدر خوشگله. اون مانتو چقدر رنگش به صورتم میاد! حتی اگه هم عقیده باشیم باهم...

کاش خدا یه باگی رو برای اشرف مخلوقاتش قرار میداد که از یه برهه‌ی زندگیش، پرتش میکرد برهه‌ای که میخواست. یا رو به عقب، یا رو به جلو. فقط اون لحظه، اون زمان، نمی‌بود!

رفیعه
مستر صفری
سلام!
بله، این رو من هم تو زندگیم تا حالا تجربه کرده ام و اصلا جالب نیست و خیلی هم مزخرفه و گند زده میشه به اعتماد به نفس آدم و ادم فکر می کنه مفت نمی ارزه!

ولی من اعتماد به نفسم در حد انفجاره! یه بار رفیقم بهم گفت تو این مدلی بزرگ شدی، انقدر اعتماد به نفس داری و بلبل‌زبونی! اگه میذاشتن حرفت رو بزنی، چه آتیش‌پاره ای میشدی :))

بلوط خانوم
منم این حال رو تجربه کردم متاسفانه. :(
بعد عمری تلاش دارم بهتر میشم کم کم.

تلاش کردنِ من یا تو یه چیزه، فهمش توسط بقیه یه چیز دیگه! 

غمی ‌‌
ولی حسرت انتخاب نکردن خیلی بیشتر از پشیمونی انتخاب غلط آدم رو از پا می‌ندازه. فقط باید این حق رو برای خودت قائل باشی که تو اجازه داری انتخاب اشتباه هم داشته باشی وقرار نیست ۱۰۰% انتخابای آدم درست باشه.اون‌وقت با آرامش بیشتری انتخاب می‌کنی و در صورت مخالفت یا نقد هم راحتتر باهاش کنار میای.

من خودم رو برای هر پیشامدی، تاکید میکنم "هر پیشامدی" آماده کردم. اهلِ کم آوردن هم نیستم ابدا. برای من مهمترین چیز، بها دادنه که خب سخت بها دادن بهم همیشه...

آذری قیز
من یه دهه شصتی ام!
اما منم مثل تو همیشه سلیقه ام با خواهرام متفاوته!
همیشه لباس هایی که میخرم رو به دیده ی تحقیر نگاه میکنن!
اما حالا که به سن عقلی رسیدم کاملا ازادنه انتخاب می کنم
از انتخاب هام نمی ترسم
حالا دیگه از نظر دادن هم نمی ترسم
کم کم این اعتماد به نفسه رو در خودم ایجاد کردم
حتی جلوی تمسخرشون می ایستم
بهشون میگم قراره من ازش استفاده کنم نه شما پس من باید دوستش داشته باشم نه شما
سعی کن به صورت انتحاری این مستقل بودن رو ایجاد کنی یهوی نیاشه گیر میوفتی تو این دور باطل.

چه جالب که همه تجربه‌ش رو داشتن کم و بیش!

خوبه که گفتی، من بخوام حرف بزنم گریه‌م میگیره :دی

بلوط خانوم
الانا دیگه اونقدرا کسی کاری بهم نداره که بخواد برام تصمیم بگیره. تو بعضی موقعیتها هم اصلا به کسی نمیگم میخوام چه کار کنم. مشورت نمیکنم و نظر نمیخوام. صاف میرم سر انجام کار.
+ اینکه نتونم قبل از انجام کار درباره اش با کسی حرف بزنم و عملا تمام تصمیمم رو خودم به تنهایی بگیرم، انگار خلاف طبیعت زنانه ام هست. استرس داره برای من. با این حال فعلا اینجوریم.

البته خدایی مشورت خوبه ولی با افراد خبره! 

فاطمه نظری
:(:

وات دیس؟! :|

سایت تفریحی چفچفک

با سلام...

شما جزوه فهرست وبلاگ‌ های برتر سال ١٣٩۶ است. بهتون تبریک میگم...

به وبلاگ بنده هم سر بزنید.


سایت تفریحی چفچفک : http://chefchefak.blog.ir

عه برتر شدم؟! :دی

صخی
وبلاگ برتر شدنت مبارک طاقچه:)

همچین چیز خاصی ام نی :دی

یک همشهری
سلام خوب هستین؟

سلام شکر :|

میم بانو
موندم چی بگم...

ما بیست و اندی ساله موندیم چی بگیم خواهر :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان