دیده را فایده آن است که "صاد" بیند نه "کتاب حرف می‌زند"!

داشتم فکر می‌کردم راجع به دیدارش چه چیزی بنگارم. بعد دیدم واقعا لفظِ "یهو" برای این دیدار، کلمه‌ی معقولی به حساب میاد.
یهو فهمیدم مشهده. یهو فهمیدم داره زیر پوستی میگه بیا همو ببینیم. (الان فهمیدین بنده تمایلی به دیدارش نداشتم؟!) یهو یادم اومد با "صاد" قرارِ سینما دارم همون روز. یهو بهش گفتم خب میتونیم ببینیم همو برای دقایقی. فلان‌جا، فلان ساعت. بعد خب فکر نمیکردم بیاد چون نه شماره‌ای داشتم ازش که پیداش کنم و نه دقیقا چهره‌ش رو می‌شناختم! همینطور که منتظرِ "صاد" بودم، دیدم یه آقایی خیلی خیره، زل زده به من. بعد منم بدونِ اینکه یقین کنم خودشه یا نه، خندیدم بهش و به سمتِ هم روانه شدیم...
گمونم پنج الی شیش دقیقه باهم گپ زدیم و تمام طول صحبتمون، من محوِ لهجه‌ی قشنگِ یزدیش بودم! یعنی ازم سوال میکرد که جاهای دیدنیِ شهرتون کجاست؟ من سکوت مطلق بودم و بعد میزدم زیر خنده و میگفتم سوالت رو دوباره بپرس!
علی ایحال؛ فوقع ما وقع :|

توضیح‌نوشت: به دلیلِ مقارن شدنِ میهمانانِ گرام به منزل و سر دردِ ناشی از میهمان‌داریِ میهمانانِ گرام، این پست با یک روز تاخیر نگاشته شد.

توضیح‌تر نوشت: زین پس از "صاد" بیشتر میگم بهتون.


توضیح‌تر نوشت‌تر: کتاب حرف می‌زند را دیدیم.

رفیعه
آقای دیوار نویس
حالا گفتین جاهای دیدنی رو یا هی میگفتین سوالت رو دوباره بپرس :)

بله گفتم. 

متروسواری :|
حرم مطهر از درب شرقی، حرم مطهر از درب غربی، حرم مطهر از درب شمالی، حرم مطهر از درب جنوبی :| 

حضرت کازیمو
پله‌برقیای دسشویی‌های حرمو نگفتی؟

اینو اون دفعه که با تو رفته بود، رفته بود! گفتم نگم که نرفته باشه دوباره :| :))

___ سلوچ
بله بله :دی
خیلیم عالی بود
خیلیم دقایق مفرحی بود
شما هم کلا خیلی خوش خنده این
خب منم تا صاد نیومده بود سریع فلنگ رو بستم خب
خیلیم خوش گذشت
مترو هم گفتی سوار شم رفتم گفت ساعت سه تعطیل شده گفتم مرسی اه :/

عاره همه میگن اینو :| =))

باباااا صاد که از خوده :دی 
وااااا!!!! مترو تعطیل شه؟؟؟؟ سر کارت گذاشتن بابا :)))))

محبوبه شب
کتابفروشی دارن کتابم آوردن واسه ت؟ : ))))))))

یه کوله پر کتاب داشت اخویمون :| ولی دریغ از یه کتاب دادن :| تازه میخواستم بهش بگم این همه رفتی کتاب گرفتی، یه دونه‌ش رو بده :| گفتم مشهدی بازی در نیارم دیگه :دی

___ سلوچ
واسش کتاب آورده بودم جون خودم. منتها دیدم چندان مایل نبود به دیدار به قول خودش :)))) منم گفتم بیخیال :))))

خعلی خری :))))))))

حالا که اینطور شد، واسم پست کن :|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان