حال و روزم جمعه ها از خودِ جمعه غم‌انگیز تره!

تو زندگیِ بیست و اندی ساله‌م، هیچ‌وقت یادم نمیاد که نترسیده باشم! همیشه برای من، چیزی، کسی، شئ ای بوده که ازش مثلِ سگ ترسیدم.‌ بچه که بودم، میرفتم تو آشپزخونه و فکر میکردم از زیرِ کابینت، یه موجودِ عظیم الجثه میاد و منو با خودش میبره تو دنیای خودش. اون وقت من میترسیدم که مامان یا بابا از نبودِ من دق کنن و بمیرن.
بزرگتر که شدم از صحبت کردن تو جمع میترسیدم. نمیدونم از کدوم نیشگونِ مامان به بعد دیگه تصمیم گرفتم بدونِ اجازه‌ش تو مهمونی حرفی نزنم یا نمیدونم بابا تو کدوم مهمونی بود که بهم چشم غره رفت و بعدش من کلا شیوه‌ی لال شدن رو پیش گرفتم.
واسم سخت بود هر جایی رفتن. واسم سخت بود هر دوستی داشتن. واسم سخت بود تو دنیایی که من زندگی میکنم، کسایی بیان که مثلِ من نباشن، مثلِ من فکر نکنن، مثلِ من نخندن، گریه نکنن. ترسای من کوچیک، ولی زیاد بودن! هیچ‌وقت، هیچ کس بهم نگفت با ترسات بجنگ، با ترسات مقابله کن، با ترسات روبرو شو. هیچ‌وقت مامان نگفت "ببین! ببین زیر کابینت چیزی نیست" ، هیچ‌وقت بابا نگفت " اگه لکنتِ زبون داری، ولی حرف بزن، با حرف نزدن چیزی درست نمیشه" ، هیچ‌وقت نخواستم خودم شروع کنم به نترسیدن. هیچ‌وقت تصمیم نگرفتم اجازه بدم دیگران تو زندگیم دخالت نکنن. همیشه و تا ابد این تفکر که "رفیعه بچه‌ست" تو ذهنشون تثبیت شده و من حتی برای مقابله با این تفکر هم نجنگیدم چون بازم میترسیدم. میترسیدم بیشتر متهم شم به بزرگ نشدن!!
من از خودم میترسم. از همه‌ی آدمایی که به من نزدیک هستن هم میترسم. میترسم حرفی بزنم که ناراحت شن، دلخور شن و بعد ترکم کنن. من از ترک شدن هم میترسم. برای همین هیچ‌وقت جلوی کسی نمی‌ایستم. از خودم دفاع نمیکنم و موجودی حقیر میشم که عرضه‌ی هیچ کاری رو نداره. من از جمعه‌ی هفته‌ی پیش هم میترسم. یقین دارم اگر آلزاییمر هم بگیرم، هیچ‌وقت یادم نمیره اون شب رو. با اینکه تموم شده، ولی من از گذشته هم میترسم. آینده که جایگاهِ خودشو داره...

+ آقا محسنِ چاوشی

رفیعه
محسن رحمانی
نه نباید ترسید .ترس آدم رو نابود میکنه باید با ترس جنگید ترس ادم رو از زندگی عقب می اندازد .

مگه به همین راحتیه که میگی؟؟!

محسن رحمانی
باید بر ترس غلبه کرد .

جون من؟! :|

ابوالفضل ;)
من به عنوان یک پسر هم این روند رو طی کردم. هرچند خیلی دیرتر و آغاز ترس هام از ده سالگی به بعد بود.. و به جای مبارزه هی عقب نشینی کردم که یه روزایی توی آغاز جوانی از بچگیم هم جسارت کمتری داشتم و ترسوتر شده بودم... کلی ضرر کردم از این قضیه. و حتی هزینه های بیشتر رو وقتی دادم که خواستم مبارزه کنم و کم کم کنار بگذارم این ترس ها رو.
هرچند دیگه اون آدم بی دل و جرئت سابق نیستم. ولی هنوز یکی دو تایی ترس باقی موندند و نشدم اون بچه ی جسور هفت هشت ده ساله...

آره خب، ترس های آقایون ببشتر و البته متفاوت‌تر از خانم هاست ولیکن اینکه میگی از بچگی شروع شده، شاید دلایل خانوادگی داره که خب من ورود نمیکنم و حق ورود هم ندارم. پس کلا نتیجه میگیریم خونواده خیلی مهمه

فائزه
محسن چاوشی آخرش چی بود؟

تیتر از آهنگ محسن چاوشی بود که جدید خونده، به نامِ "جمعه"

Faber The Great
ترس جزوی از زندگیه
ترس‌ها هیچ‌وقت از بین نمی‌رن
فقط ما یاد می‌گیریم چطور بشکنیمشون!
ولی این به اون معنی نیست که بعدا دوباره ازش نترسیم! :)

ترس از بین نمیرود بلکه از ترسی به ترس دیگر تبدیل می‌شود. قانون پایستگیِ ترس :|

آقاگل ‌‌
ترس از گفتن. ترس از انجام کاری. ترس از واکنش بزرگترا. اینا همیشه همراه ما شصتیا و اوایل هفتادیا بوده. تقریباً همچین فضاهایی رو خیلیامون تجربه کردیم.

کاش تو بچگی میموند و تا بزرگسالی همراهمون نمیومد!

ابوالفضل ;)
آره. صد در صد خونواده نقش داشتند...

عی باعبا :(

بانوچـ ـه
رفیعه یه روزی میرسه از هیچی نمیترسی...
نمیتونم بگم اون موقع خوبه یا بد... ولی یکم غم انگیزه
چون ترس جزئی از زندگیه و نبودنش خطرناکه...

از هیچی نترسی هم ترسناکه! میدونم...

ح م کامران نیرومند
خوب باش، از خوب بودن نترس، کارتو خوب انجام بده و
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد// دیو چو بیرون رود فرشته در آید

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان