سکوتم را نفهمیدی...

آدم یه وقتایی، بخاطر یه مصلحتایی حرفی نمیزنه. لال مونی میگیره که اوضاع از اینی که هست خراب تر نشه. لال مونی میگیره و جلوی چشم خودش، متهمش میکنن به نفهم و بیشعور بودن! و بازم لال مونی میگیره. لال میشه چون میترسه. از آدما میترسه. از خودش میترسه. از قلب ساده ش میترسه. از حافظه ی جلبک گونش میترسه. از اینکه حرمتا ازبین بره هم میترسه!

آدم یه وقتایی، دوباره و دوباره، همه ی اونچه که گذشته رو مرور میکنه! با منطق هم مرور میکنه. بدون اینکه فکر کنه حق باهاش هست یا نه، مرور میکنه. تهِ تهِ همه ی این فکرا هم، نهایتا میرسه به اینکه "تمام خودش رو برای کسی/کسانی خرج نکنه که اگه کنه، بد به حالش، بد!"

* نمیدونم آدما چی میشن که یهو ذهنیتت ازشون، از این رو به اون رو میشه، ولی چیزی که اذعان دارم بهش اینه که ذهنیت "ما" از آدما هم نباید اونقدرا خوب باشه!!!


رفیعه
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان