کاش میتوانستم بغلش کنم!

فرق داشت. با همه ی آدم هایی که دیده بودم فرق داشت. همان اول کاری پرسید:" کجا میری دخترم؟!" گفتم:" بیمارستان فلان جا". از آیینه نگاه کرد. سگرمه هایش درهم رفت. ادامه داد:" دکتری؟!" خندیدم.

- "نه، ملاقات یه دوست میرم"

نگاهش را دزدید. تا رسیدن به مقصد حرفی نزد. حسابی به فکر فرو رفته بود. موقع حساب کردن اما، گفت:" دختر منم شبیه توئه، خیلی زیاد. اون دانشجوی پزشکیه"

گفتم:" چه خوب! اینکه خیلی خوبه پدرجان، موفق باشه ایشالا"

بغضش ترکید. گفت:" یک سال و نیم پیش توی یه تصادف، تو همین بیمارستان فوت کرد. خودشو مادرش..."

فرق داشت. با همه ی آدم هایی که دیده بودم...

● ضمیمه میشود:

دیدین بعضی وقتا، بعضی آدما، یه حس خوب بهتون القا میکنن؟! بدون اینکه بشناسینشون یا ازشون نام و نشونی ای داشته باشین! انگار قبلا چند بار دیدینشون و فکر میکنین خیلی نزدیکین بهشون...

رفیعه
محبوبه شب
خدا رحمتشون کنه


دوستان مجازی هم حساب میشن؟

هووم...


عاره خب! مجازی و غیرمجازی نداره :)

مترسک ‌‌
برای منم پیش اومده :)

یه حسیه که نمیدونی چطوری منتقلش کنی به بقیه!! خوشحالم پیش اومده واست :)

عباس زاده
چه سخت ...

وری دیفیکالت

قاسم صفایی نژاد
چه غم‌انگیز و وحشتناک. خدا رحمتشون کنه و به این آقا هم صبر بده

ایچالا

♫ شباهنگ
خدا بهش صبر بده :(

واقعا..

yek banoo
:(
طفلک...
خدا رحمت کنه و خدا صبر بده...

چ خاطره تلخی براش مرور میشه هر وقت از اون طرف ها گذرش میوفته...

عاره واقعا! من خودم از بیمارستان امدادی که رد میشم، حال و هوام کن فیکون میشه کامل

Faber Castel
هوووووووف :)

عاره دیگه

خان بلاگستان
چه ناراحت کننده :(
خدا رحمتشون کنه .

:(

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان