ما خیال یار خود را پیش خود بنشانده ایم...

تکلیفِ مارو روشن کن. یا بگو میای، یا نه دیگه. چیه این ول چرخیدنِ بیخود؟! بی بی یه حرف خوبی داره. میگه "زمونه پُر شده از آدمای این تیپی". بعدم به امین نگاه میکنه و سرشو تکون تکون میده. حالا اینکه امین چیه و تیپش چیه رو کار ندارم. ولی کلا بد زمونه ای شده. آدما بدش کردن یعنی. ولی تو خوب باش. اصلا بقیه به درک، واسه ما خوب باش. میدونی اون سری که رفتیم دریا، چقدر یادت کردم؟! دوست داشتی خب. میدونستم. اونجا همه با یارشون بودن، ما با یادتون. ولی اشک نریختیم. اشک نمیریزیم هیچ وقت، غرور داریم...
میبینی؟! با اینکه خودمون روانشناسیم ولی شدیم عینهو روانیا. نمیدونیم چی میخوایم، نمیدونیم کجاییم، نمیدونیم هیچی. تو بگو به ما. بگو میخوای؟! بگو بیایم؟! اصلا لب تر کن شما. ما میگیم اطاعت رئیس...
حالا تکلیفمونو روشن کن؛ بگو میای یا نه؟!

● عنوان از حضرت مولانا


رفیعه
قاسم صفایی نژاد
مرهمی گر به لب تیغ بمالی بد نیست / بعدِ یک عمر «برو»، گاه «بیا» نیز بگو

بح بح :)

ناشناس
به‌به به نوشته :)
به‌به‌تر به موسیقیِ جان 8)

به به به شما :))

حسان علی آبادی
زیبا بود

مدا فدات

حوا ...
آدما ذاتاً بد نیستن... روزگار بدشون میکنه...

تکلیف آدمای دیگه که روزگار بدشون نکرده و گیر اینا میوفتن چیه؟! 

Faber Castel
به قول انیشتین@
عاشقی مثل ساعت شنی می مونه
وقتی دل پر میشه مغز خالی میشه و بالعکس
حالا این حست به نظر شبیه عاشقی اومد ولی میدونی
روانشناسم باشی روانی از آب در میای اینقدر که این واژه خطرناکه! :)

ترسیدم فابر :)))

حوا ...
باید آستانه ی تحمل شون رو ببرن بالا! هرچند یکم سخته! :)

"یکم" سخته! ؛))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان