ذهن ها را باید شست

من، در حالیکه وارد مغازه ی مرغ فروشی میشم: سلام آقا، خسته نباشید...
پسر جوان با خوشرویی: سلام. ممنون، در خدمتم!
من، در حال تامل: اوووم...
من، در حال کلنجار و نگاه به اطراف: عههههه...
(پسر جوان با تعجب مینگرد)
من، سرانجام، هول انگیز، با لکنت زبان: سینه دارید؟!
پسر جوان با لبخند ژکوند: سینه داریم؟؟؟!!
من با عصبانیت: سینه ی مرغ :|

رفیعه
آقاگل ‌‌
ذهن ها را باید شست کامنت های پست قبلی را باید پاسخ گفت و ...

:))

آراگُل ‌☆
با اسید هم باید شست!

عاوره

Faber Castel
سینه مرغ خجالت داره؟! :)

نمدونم

شیکسون (^_^)
خوب همونو اول خودت میگفتی دیگه :))

گفتم دیگه

حسین مداحی
والا طرف خیلی بد پرسیده!
باید بدون هیچ حرفی میگفت داریم و بعد میرفت سراغ یخچال که بیاره براتون.
کاری که معمولا مرغ فروش ها انجام میدن.

هوم

مترسک ‌‌
بی‌ادب :))

عاقا دیگه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان