بیخیال گی

حرف های ناگفته ی بسیاری دارم که نه توان بازگویی شان هست و نه توان تحملشان. افکار مشوش زیادی، به سرم هجوم آورده اند و روز به روز بیشتر رخنه میکنند در قلب از کار افتاده ام. افکاری که بوی گند بیخیالی میدهند. بیخیالی ظاهری و نه باطنی...
اینکه چه میشود که آدم ها طریقه ی بیخیالی ظاهری را پیش میگیرند، تفاسیر متعددی دارد. شاید آدم ها عادت کرده اند. عادت کرده اند به رویه ی معمولی که روزها یا ماه ها یا حتی سالهاست آزارشان میدهد.
شاید هم چوب خطشان پر شده!
شاید دیگر آن مسئله برایشان مهم نباشد و پیش خودشان "گور باباش"ی بگویند و بعد هم بروند سراغ ادامه ی بادبادک باز* خواندنشان!
شاید حتی، دیگر مرده باشند! برای خودشان مرده باشند و برای دیگران، هنوز نفس بکشند...
شاید هم همه ی این شاید ها، یکجا تجمع یابند. شاید من هم در زمره ی همه ی شاید ها باشم!!

اما چیزی که بیشتر از همه، آزار دهنده است، همان بیخیالی ست که گفتم. اینکه نخواهی بیخیال باشی اما مجبوری! این خیلی بد است. خیلی...

* اثری از خالد حسینی

رفیعه
ناشناس
کتاب عشق شیرین، آموزش تصویری مسائل جنسی

برگرفته از دکان:dokan.blog.ir
Faber Castel
با بادبادک‌بازش زندگی کردم :)
حنا :)
بادبادک باز منو تا دوهفته فلجِ مغزی کرد. قلبم نزدیک بود بترکه از غصه‌ی اون بچه‌ها...

+اینکه نخواهی بیخیال باشی اما مجبوری! چیز دیگه ای هم هست که بتونه انقدر روان آدم رو آزار بده؟

خیلی چیزا هست...

آقاگل ‌‌
همین میشه که تهش قابلمه کپک میزنه دیگه!:d
بای پولار
توان بازگویی رو نمی دونم اما توان تحمل خیلی سخته خیلی تو این موقع ها. وقتی که خودت می شی سنگ صبور خودت و کم می آری. و اون وقت بی خیالی...
لعنت به بی خیالی...

بشمار

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان