تو رفتی و دلم غمین شد...

این دل چی داره تووش مگه؟! این فیزیولوژیِ بدن چیه مگه؟! که یهو یه طوری دلت میگیره که انگار تموم غم های آدمای دنیا از زمان آدمش تا الان، میاد سراغت. یخه ت رو میگیره. یه جورِ سفتی ام میگیره که فقط و فقط به قصد کُشت باشه! ربطی ام به دلگیری عصر جمعه یا مثلا فصل پاییز نداره اصلا. ربطی نداره به اینکه خونه تنها باشی یا نه. ربطی نداره به هوا و دلگیر بودنش! یا اصلا ربطی نداره به هجومِ خاطرات از یک شخص یا اشخاصی که دیگه نیستن توو زندگیت ولی لبخنداشون یادته. جلوی چشمته. آخرین دیدارشون یادته. جلوی چشمته. آخرین لمس دستاشون یادته، جلوی چشمته...
این خاطرات چیه ن مگه؟! که همشون باید "یهو" بیان سراغت! چرا باید "الان" دفترچه خاطراتم (که مربوط میشه به درست یازده سال پیش‌) رو از لا به لای خروار خروار کتاب و دفتر و کاغذِ پاره پوره پیدا کنم؟! چه حکمتیه واقعا؟!

دلم بیشتر از قبل تنگ شده ولی نمیدونم برای کی! شاید خودم، شاید آبجی بزرگه، شاید مامان بابا، شاید دایی ای که نیست پیشمون دیگه، شاید بابابزرگ که اونم نیست، شاید "اون"، شاید "اون"، شاید "اون"...




رفیعه
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان