تورو خواب دیدم ، بیا زود باش...

خواب دیدم جای یه پرتگاه ایستادم . یه پرتگاه خیلی خیلی عمیق . مه بود . باد شدیدی ام میوزید . همون لحظه یه بی وزنی حس کردم . انگار تسلیم شده بودم . تسلیم باد و وقایعی که "اون" فرستاده بود از طرف خودش . با خودم زمزمه کردم " دیگه بهت ایمان ندارم" . نمیدونم چرا ولی اون لحظه ، انگار واقعا بهش ایمان نداشتم . انگار ، انگار رها بودم . فارغ از هر ترس و پیشامدی که ممکن بود منو تا کام مرگ فرو ببره . منتظر یه اتفاق بودم . منتظر یه شی یا شایدم یه آدم . نمیدونم دقیقا چی بود . یهو هوا کامل دگرگون شد . مه کم کم داشت میرفت . یه جوری ام داشت میرفت . انگار یه جاروبرقی عظیم الجثه ، داشت اونو هووورت ، میکشید توو خودش ! بدنم یخ کرد . داد زدم سرش . هیچ وقت تاحالا اینطور ، سرش داد نزده بودم . جالبه همیشه پشیمون میشدم از داد زدن سرش اما این دفعه ، نه . با اینکه اوضاع داشت آروم می شد اما ترس برم داشت . واقعا توو خواب ، ترسو حس میکردم . دوست داشتم سریع تموم شه این اوضاع . دوباره سرش داد زدم اما اون بازم جواب نمیداد . عصبیم کرده بود . خواستم خودم اقدام کنم . با حرص بهش گفتم " دیگههه تمووومههه!" . خودمو پرت کردم پایین پرتگاه . قشششنگ داشتم جون دادنم رو به عینه ، میدیدم . خوشحال بودم اما ناراحتم بودم . میترسیدم اما شجاعت ، باعث شده بود کارم رو عملی کنم . شایدم حماقت !!
و بعد همون لحظه الناز گفت " رفیعه ! درست بخواب . الان از تخت میوفتی پایین "...

رفیعه
محمدرضا عاشوری
شما واقعا تو خواب جون دادن خودتو میدیدی؟ یعنی شما به عنوان سوم شخص بودی و خودتو میدیدی؟چه جالب!
من همیشه فکر میکردم آدم وقتی تو خواب بمیره از خواب پا میشه. خیلی جاها هم این موضوع رو شنیده بودم.

داشتم میدیدم که دارم میوفتم و فرصت کمی ام دارم! یعنی مثلا نفسم بند اومده بود و اینا . 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان