سخته ،سخته ، سخته

سخته. حل و فصل یه سری چیزا سخته. اینکه توو ذهنت حلاجی کنی یه چیز رو و بعد ذهن ناقصت، عاجز باشه از درکش ، سخته! ایمان به یه سری حقایق ( که میدونی حقه ولی نمیدونی حقه در واقع! ) ، سخته! آخ آخ ... امید!! امید واهی داشتن سخته! اینکه قرار بگیری سر یه طنابی که پوسیده ست و "هر لحظه" امکان پاره شدنش میره، سخته! سخته هی بهت بگن میشه، و تو رویا بسازی از اون میشه ، و بعد باز بگن نمیشه و تو رویات رو خراب کنی و کلافه شی از هرچی میشه و نمیشه ،سخته! سردرگمی و کلافگی رو دیگه بذار نگم! اینکه بر سر دوراهی قرار بگیری و جرات مشورت با هیچ احد و ناسی رو نداشته باشی هم ، سخته! و از همه سخت تر ، سخته حسرت خوردن واسه روزی که باید چشماتو باز میکردی و می ایستادی و مبارزه میکردی! اما نه ایستادی و نه مبارزه کردی، سخته..

رفیعه
اینجا؛ روان پریشیِ یک روانشناسِ روانی را میخوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان