از "این" و "آن" ملولم و "زادگاهم" آرزوست!

همیشه که نه، اکثر اوقاتم که نمیشه گفت ، اما "هرهفته" ، روزایی که عازمم به صد و بیست کیلومتر اون ور تراز جایی که زندگی میکنم، خودم رو بیشتر از دفعه ی قبل سرزنش میکنم. که چرا من میام اینجا اصلا. که لیاقت من اینجا نبوده و نیست. که چی شد که شهر دور زدم. که چرا بابا گذاشت بیام اینجا. که چی شد که الان، تازه بعد دوسال، اونم خیلی یهویی، از این شهر زده شدم. از خوابگاه زده شدم. از محیطش زده شدم. از بی هدفی زده شدم. از دیدن و شنیدن کارای دوستام و دوستاشون! حالم به هم میخوره...
خب من نمیتونم تحمل کنم دیگه این وضعیت رو. اینم میدونم که نه میشه ایستاد، نه میشه قدمی برداشت. فقط باید منتظر موند! سخته، اما چاره ی دیگه ای نیست! هست؟!

فقط ، فقط و فقط یه چیزی رو "خیلی خوب" میدونم! و اونم عشق به رشتمه که تا الان، اینجا، نگهم داشته. وگرنه حتی ذره ای تعلل نمیکردم برای انصراف...

به قول رسول، نباید ناشکری کنم! به هرحال یه دوساااال و نیم دیگه باس اینجا هواخنک ( بر وزن آب خنک) بخورم:|

۶ نظر
parisa .A
۱۹ آذر ۰۹:۵۴
دقیقا میفهمم چی میگی -___- (:

پاسخ :

چه خوب که میفهمی:)
Bahar Alone
۱۹ آذر ۱۰:۰۷
خابگاه بده؟؟؟

پاسخ :

قطعا!
Mr. Moradi
۱۹ آذر ۱۱:۲۶
ناچاریه دیگه :(

پاسخ :

باس بسوزیمو بسازیم:(
Faber Castel
۱۹ آذر ۱۱:۳۴
زندگی پره از این ناچاریا
مهم اینه بمونی و بیاستی
اونجاست که ته همه ماجراها می تونی با همه وجودت به خودت افتخار کنی
دیدم که می گم...
باور کن :)

پاسخ :

فااااااابر :)))))))

دقیقا مهم همینه ولی پای ایستادن میخواد. پایی میخواد که تمومه مدت، نایستاده باشه! خب خسته میشه یه جورایی...
باور میکنم، حرفت حقه رفیق؛)
روزشماری میکنم ستارتو ببینم:)) 
t w e n t y
۱۹ آذر ۱۲:۴۹
فکر میکردم فقط منم که از دوستانم و دوستاشون حالم بهم میخوره گاهی :/

پاسخ :

خخخخ درد مشترکی داریم! :/
حنا :)
۱۹ آذر ۱۵:۰۴
تموم میشه یه روز.. :)

پاسخ :

یه روز؟! اونکه آره:))) منتهی روز داریم تا روز!:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
درباره من
اینجا؛ روان‌پریشیِ یک روانشناسِ روانی را می‌خوانید...
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان